دريچه ای رو به حيات
نواز اله فرح شیرازی
عشق و فضيلت
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 9:37 قبل از ظهر
تقديم به " محمد باقر ايزد آبادي " و "حسين مقدس"
عاشق شو، ار نه روزي كار جهان سر آيد
نا خوانده نقشِ مقصود از كارگاهِ هستي
حافظ
میگویند عشق ، زاييده تنهايي انسان است و انسان موجودي هميشه تنهاست . بعضي عشق را ، "دوست داشتن خويش در وجودِ ديگري " تعريف كرده اند . عشق را ميتوان زيبا ترين رانه ي حيات ، محركِ بقاءِ ، و عامل تداوم هستي دانست . ما مردم عادي هر كدام عشق را به گونه اي خاص تجربه يا درك كرده ايم .عشق به خدا یا نادانسته ها ،عشق به سر زمين ،عشق به دانستن ،عشق به زیبایی و حقیقت ، و عشق به هر چيزي كه در باور انسان مستوجبِ دوست داشتن وخواستن بوده است .
اما عشق درساحتِ كلام ، چون هر واژه ديگر ، به هر منظوري كه به زبان آيد ( به بازي گرفته شود ) ،معنايي ديگر مي يابد .پس هر تعريف و تجربه ،و مفهوم وينداري كه از اين واژه در ذهن داريم به لحاظ تاريخي در حوزه خاص خود داراي اهميت واعتبار است .
اما در گره گاهي كه اكنون هستيم .اگر بخواهيم به تعريفي از "عشق " راه يابيم تا به شيفتگي انسان به سرنوشتِ انسان دلالت كند ، چاره چيست ؟
ميگويند بايد به سنت و پيشينه فرهنگي -تاريخي خود مراجعه كنيم .بسيارخوب اگر بخواهيم مسامحتن از چهره هاي شاخص در شريعت و عرفان و فلسفه عبور كنيم و با رويكردي كلامي -ادبي به جستجو بپر دازيم ، آيا بزرگاني چون فردوسي و مولوي و خيام و سعد ي و حافظ مستعد ترين چهره ها براي مشاركت درجستجوي ما نيستند ؟
شعر وادبيات كلاسيك ما تنها محملي است كه در آن زيبايي و خرد و معنویت در هم آمیخته شده است واين بزرگان نه محصول دروغين اسطوره سازي صاحبان قدرت ،كه پرورده واقعي صلاحيت هاي ذاتي و معرفتي خويش اند زيرا تاريخ ، قهرمانانِ ميان مايه و يا كاذب را كم رنگ يا بدون تعارف دور مي اندازد . به راستي چه كساني جز اين نخبگان كه قرن ها عامل همبستگی وهمنشيني اقوام ايراني در اين سرزمين بوده اند میتوانند آباء فکری ما محسوب شوند و آيا چه متوني جز آثار اين بزرگان ميتواند محملي براي راه يابي به انديشه اي دوران ساز براي جامعه انسانيِ كنوني ايران باشد .
در ذخاير پُر بار فرهنگ وا دب ايران ، منظومه هاي غنايي بسياري هست كه در اغلبِ آن ها پيرامون معناي متداولِ عشقِ ،يعني را بطه شديد عاطفی بين زن و مرد و وصال و فراغ وهجران داستان سرايي شده است ، سوايِ اين نوع ادبي كه ارزش خاص خودش را دارد ، در ادبيات و شعر عاشقانه (تغزلي - عرفانيِ) ايران ،از زواياي ديگري به عشق نگريسته شده است .شعر تغزلي -عرفاني ، ضمن سرشار ي از ظرافتهاي كلامي در حد اعجاز ، و خالي نبودن از مضامين عشق طبيعي و شوريدگي پايان ناپذير شاعر ، با رويكرد به مضامين عقلي محض يا درقالب اصطلاحات عرفاني ،حماسي اخلاقي وديني ، از نظر معرفت شناسي حائز كمال اهمیت می باشند . مثلن حافظ در بيت زير ،عشق را "فضیلت" می شمارد وپاي نهادن در اين راه را مستلزم "جان سوزي" می داند.
تحصيلِ عشق ورندي، آسان نمود اول / آخِر بسوخت جانم دركسبِ اين فضايل .
حال چنانچه حافظ را تنها در همين تك بيت معتقد به یکی بودنِ"عشق وفضيلت " بدانیم و فضيلت را معرفت و معرفت را ارزشی فلسفي قلمدادکنیم ، ديگر نمي توانيم او را انسانی تك بعُديِ و دهري مذهب يا عارف يا شاعر يا رند و قلندر مِي خواره صِرف معرفی کنیم. بلكه لازمست اورا لا اقل در دوره سرايش اين غزل به چشم يك شاعر -فيلسوف يا حدِاقل يك انديشمند بنگریم ودليل ماندگاري اش را وجه غالب انديشگيٍ او به حساب آوريم . اما براي اينكه او را از نيمه هاي قرن هشتم هجري به زمانه خودمان احضار كنيم تا انديشه وهنرش را با زبان انسان ايراني معاصر معنا کنیم ، ناچاريم به جاي از نقد گزينشي يا اسطوره گرا یا صرفا ادبی در تحليل اين غزل از روش تازه تري *بهره بجوییم .
ادامه دارد -----------------------------------
*از طريق جستجو در اینتر نت و مطالعه مطالبی در باره هرمنوتیک وتاویل متن میتوان به عنوان مقدمه با این روش ها آشنا شد .
عاشق شو، ار نه روزي كار جهان سر آيد
نا خوانده نقشِ مقصود از كارگاهِ هستي
حافظ
میگویند عشق ، زاييده تنهايي انسان است و انسان موجودي هميشه تنهاست . بعضي عشق را ، "دوست داشتن خويش در وجودِ ديگري " تعريف كرده اند . عشق را ميتوان زيبا ترين رانه ي حيات ، محركِ بقاءِ ، و عامل تداوم هستي دانست . ما مردم عادي هر كدام عشق را به گونه اي خاص تجربه يا درك كرده ايم .عشق به خدا یا نادانسته ها ،عشق به سر زمين ،عشق به دانستن ،عشق به زیبایی و حقیقت ، و عشق به هر چيزي كه در باور انسان مستوجبِ دوست داشتن وخواستن بوده است .
اما عشق درساحتِ كلام ، چون هر واژه ديگر ، به هر منظوري كه به زبان آيد ( به بازي گرفته شود ) ،معنايي ديگر مي يابد .پس هر تعريف و تجربه ،و مفهوم وينداري كه از اين واژه در ذهن داريم به لحاظ تاريخي در حوزه خاص خود داراي اهميت واعتبار است .
اما در گره گاهي كه اكنون هستيم .اگر بخواهيم به تعريفي از "عشق " راه يابيم تا به شيفتگي انسان به سرنوشتِ انسان دلالت كند ، چاره چيست ؟
ميگويند بايد به سنت و پيشينه فرهنگي -تاريخي خود مراجعه كنيم .بسيارخوب اگر بخواهيم مسامحتن از چهره هاي شاخص در شريعت و عرفان و فلسفه عبور كنيم و با رويكردي كلامي -ادبي به جستجو بپر دازيم ، آيا بزرگاني چون فردوسي و مولوي و خيام و سعد ي و حافظ مستعد ترين چهره ها براي مشاركت درجستجوي ما نيستند ؟
شعر وادبيات كلاسيك ما تنها محملي است كه در آن زيبايي و خرد و معنویت در هم آمیخته شده است واين بزرگان نه محصول دروغين اسطوره سازي صاحبان قدرت ،كه پرورده واقعي صلاحيت هاي ذاتي و معرفتي خويش اند زيرا تاريخ ، قهرمانانِ ميان مايه و يا كاذب را كم رنگ يا بدون تعارف دور مي اندازد . به راستي چه كساني جز اين نخبگان كه قرن ها عامل همبستگی وهمنشيني اقوام ايراني در اين سرزمين بوده اند میتوانند آباء فکری ما محسوب شوند و آيا چه متوني جز آثار اين بزرگان ميتواند محملي براي راه يابي به انديشه اي دوران ساز براي جامعه انسانيِ كنوني ايران باشد .
در ذخاير پُر بار فرهنگ وا دب ايران ، منظومه هاي غنايي بسياري هست كه در اغلبِ آن ها پيرامون معناي متداولِ عشقِ ،يعني را بطه شديد عاطفی بين زن و مرد و وصال و فراغ وهجران داستان سرايي شده است ، سوايِ اين نوع ادبي كه ارزش خاص خودش را دارد ، در ادبيات و شعر عاشقانه (تغزلي - عرفانيِ) ايران ،از زواياي ديگري به عشق نگريسته شده است .شعر تغزلي -عرفاني ، ضمن سرشار ي از ظرافتهاي كلامي در حد اعجاز ، و خالي نبودن از مضامين عشق طبيعي و شوريدگي پايان ناپذير شاعر ، با رويكرد به مضامين عقلي محض يا درقالب اصطلاحات عرفاني ،حماسي اخلاقي وديني ، از نظر معرفت شناسي حائز كمال اهمیت می باشند . مثلن حافظ در بيت زير ،عشق را "فضیلت" می شمارد وپاي نهادن در اين راه را مستلزم "جان سوزي" می داند.
تحصيلِ عشق ورندي، آسان نمود اول / آخِر بسوخت جانم دركسبِ اين فضايل .
حال چنانچه حافظ را تنها در همين تك بيت معتقد به یکی بودنِ"عشق وفضيلت " بدانیم و فضيلت را معرفت و معرفت را ارزشی فلسفي قلمدادکنیم ، ديگر نمي توانيم او را انسانی تك بعُديِ و دهري مذهب يا عارف يا شاعر يا رند و قلندر مِي خواره صِرف معرفی کنیم. بلكه لازمست اورا لا اقل در دوره سرايش اين غزل به چشم يك شاعر -فيلسوف يا حدِاقل يك انديشمند بنگریم ودليل ماندگاري اش را وجه غالب انديشگيٍ او به حساب آوريم . اما براي اينكه او را از نيمه هاي قرن هشتم هجري به زمانه خودمان احضار كنيم تا انديشه وهنرش را با زبان انسان ايراني معاصر معنا کنیم ، ناچاريم به جاي از نقد گزينشي يا اسطوره گرا یا صرفا ادبی در تحليل اين غزل از روش تازه تري *بهره بجوییم .
ادامه دارد -----------------------------------
*از طريق جستجو در اینتر نت و مطالعه مطالبی در باره هرمنوتیک وتاویل متن میتوان به عنوان مقدمه با این روش ها آشنا شد .
نوشته شده توسط نواز
| لینک ثابت |

