تبليغاتX
دريچه ای رو به حيات

دريچه ای رو به حيات

نواز فرح شیرازی

           لطفن برای مراجعه به این پست ، مطلب فاصله هاوخاطره ها را کلیک کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

  گفت:

    برخيز و يك جوري از منِ صاب مرده ی خودت پذيرايي كن.این تو واین هم

    جهان . خودت بايد راهي پيدا كني . فقط يادت باشد ، به چيزي كه جانت

     را آزرده میکند اعتماد نكني .به قول رومن رولان  ، مكيدن پستان لذت

     خوش است اما اين (امكان) دردسترس هر گوساله ای هست. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

   تغییر:

   یکی تصمیم  گرفت خودش را تغییر بدهد  .این بودکه شروع

    کرد به پذیرفتن آنچه که هست  .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

      

 

 

 

 

 یکی از شرایط  گرفتن رای اعتماد اعضاء هیئت دولت از مجلس و همچنین  کاند یداتوری ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس  از نظر قانون  و فرهنگ انتخاباتی درایران بعد از انقلاب داشتن روحیه انقلابی است  .

          در جست وجویی که برای عبارت  "مفهوم انقلابی بودن"  داشتم  ، در سایت باشگاه اندیشه به مقاله  آقای سید عبد العلی حسینیون و رویکرد ایشان  به دیدگاه اریک فروم  برخوردم که با کسب اجازه قسمتی ازبخش پایانی این مقاله را  در اینجا درج مینمایم .برای مطالعه اصل مقاله به نشانی زیرمراجعه نمایید.http://bashgah.net/pages-32470.html 

 

  ... کوتاه آنکه «شخصيت انقلابي» يک مفهوم رفتاري نيست بلکه مفهومي است پويا. از  زاويه شخصيت شناختي، هر کسي که شعار انقلابي دهد يا حتي در انقلابي شرکت جويد، شخصيت انقلابي به شمار نمي آيد. انقلابي در اينجا کسي است که خود را از بند خون و خاک و از اتکاي کودکانه به قدرت پدر مادر و نيز از سرسپردگي هاي ويژه به قدرت، طبقه، نژاد و... رهانيده باشد. شخصيت انقلابي، به اين اعتبار که همه انسانيت را در خود آزموده است، يک انسان گراست و هيچ چيز از انسانيت براي او غريب و بيگانه نيست. او به زندگي عشق مي ورزد و به آن احترام مي گذارد. او شکاک و مرد صداقت است.
شکاک است زيرا به ايدئولوژي ها و جهان بيني هايي که بر بنياد هاي نامطلوب تکيه دارند، اشکال مي گيرد و صادق است چون به آنچه بالقوه موجود است، حتي اگر هنوز تحقق نيافته، ايمان دارد. او نه گفتن را بلد است و از اصولي که خود در آنها ريشه دارد، پيروي مي کند. او نيمه خواب نيست، بلکه چشمش به روي واقعيت هاي شخصي و اجتماعي پيرامون خود باز است. او مستقل است. آنچه دارد، حاصل تلاش خود اوست. او آزاد است و بنده هيچ کس نيست. البته اکثريت مردم هرگز شخصيت انقلابي نبوده اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

 

    خاطرات کودکی

 برای آنها که پس از ما آمده اند 

 

        یه پادشاهی بود   سه تا پسر نداشت.

 دوتاش کور بود   ، یکیش  چِشم نداشت .

 اونی که چشم نداشت ، رفت به بازاری که در نداشت .                

 تفنگی خرید، لوله نداشت .

 اسبی خرید ، گردن نداشت .

زد به کوهی که کمر نداشت .

 سه تا آهو دید ،  دوتاش زخمی بود یکیش  جون نداشت .

با  تفنگی که لول نداشت ، زد به آهویی که جون نداشت .

رفت ورفت تا رسید به سه تا دیگ .

 دوتاش سوراخ بود یکیش   ته نداشت .

آهوییکه جون نداشت گذاشت توی دیگی  که ته نداشت .

 اونقد ر پخت وپخت که گوشتش سوخت ،  استخونش خبرنداشت .

رفت ورفت تارسید به سه تا چشمه  .

 دوتاش نم بود یکیش به کل نم نداشت.

دهانش راگذاشت به چشمه ای  که نم نداشت .

اونقدر خورد و خورد  که هنوز  بر نداشت ...

 

     فضای روزهای بعد از مرداد  ۳۲ برای من ، به این  قصه ختم میشود.  استعاره کسی که نبود و نداشت و نرفت و انگار هیچ ، نه برای مردم  بخت برگشته بی خبر ، بلکه برای آنها  که بدون شناخت جریانی که در اروپا طی شده بود خواب آنجایی شدن وپیشرفت و مدرن شدن را می دیدند . آنها که صنعت وسرمایه وکار وتلاش را از آنجا به ایران نیاوردند بلکه خودشان آنجایی شدند  .

       گویا  انگاره پوچی منطق  در چنین شرایطی اجتناب نا پذیر مینمود  چیزی مشابه کرگدن اوژن یونسکو  . با تفاوتی به اندازه منطق سرمایه داری مدرن بعد از سلطه فاشیسم ونازیسم در اروپا ومنطق سرمایه داری دلالهای بازار وکیل .

         این قصه در ذهن امروز من طنزی ساده وار از تلقی اندک جماعت هوشیار جامعه آن روزگار نسبت به وعده های روشنفکران بود  که میخواستند  سرمایه داری  بی سر و بی مایه ایران  را  به دست طبقه کارگر ی  که نبود نابود کنند ویا گروه دیگری  که امید وار بودند تا  با فریب دادن آمریکا به نفوذ انگلیس وسلطه اش بر صنعت نفت  پایان دهند که هیچکدام نشد و نشد و ملک کیانی  برپایه سنت شاهی تا بیست وپنج سال بعد برقرار  ماند و همان ها اسم این اتفاق را شکست گذاشتند . 

      اما مایه شکست باید درخود انسان باشد تا تصور ناکامی را در انسان به وجود آورد  وگرنه هیچ عمل انسانی در واقع به شکست نمی انجامد  .شکست در انتظارات وتوقعات وتلقی انسان از رویدادها خانه دارد  . انسان پیوسته در حال  ساختن وساخته شدن است  و شکی هم نیست که  تلاش برای بهبود شرایط زندگی وپیشرفت همیشه وجود داشته وهمیشه نیز وجود خواهد داشت  .

          گویا پیشرفت  فقط به معنای شناخت بیشتر ،شادی فراوانتر ، مهربانی بسیارتر وآزادی وکفایت افزونتر است که آنهم  ابتدا باید در خود فرد اتفاق بیافتد . انسان خواه وناخواه  همیشه در این معنا از پیشرفت غوطه ور  است اما   چون مسایل را از  بیرون نگاه میکند  خودش را به حساب نمی آورد ونمی تواند بیندیشد که بخشی از پیشرفت  در خود او رخ داده  واین اوست که باید جهان رابه گونه دیگری ببیند ـ که میبیند -  . پیشرفت به معنای تسخیر فیزیکی یا ذهنی ابژه معینی نیست .   همه هستی  پیوسته در حال ساخته وپرداخته شدن وتغییر دایمست .  ما خیلی کوچکتر  ودنیا خیلی بزرگتر از آن است که به انتهابرسیم .هرکس درامروز خودش  واقع شده است  .پس همین جا که ایستاده  همان جاییست که باید ایستاده باشد . 

           باید  به کاکتوس ها مینگریستیم وتنوعشان ،به ستاره ها ،به ماهی ها  که چه انواعی دارند وچقدر فراوانند .به تنوع عظیمی که در هستی موجود است و به همه چیز ها ی متفاوت که نیز دارای عناصر مشترک هم هستند  .باید به فراوانی و فراوانی ونفی امر واحد فکر میکردیم .           

                

 برای ادامه خاطرات کلیک کنید                                              

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

  
    ۱۴-صحبت از حدود اختيار و آزادي انسان از مهم‌ترين بحث‌هايي بوده كه از آغاز شكل‌گيري تفكر فلسفي در محافل فكري و نزد انديشمندان مختلف مطرح بوده است
 
۱۵-انسان از بدو تولد برخلاف سایر  جانداران ، آزاد -- از قید غرایز -- متولد میشود وسنگ بنای آزادی او از همین نقطه آغاز میگردد .عجیب اینکه او پیوسته تمایل به گریز از این آزادی دارد .گویا  از آزاد بودن خود وحشت میکند و تمایل به تسلیم شدن به هرچیزی را دارد .

۱۶- تمام تلاش‌هايي كه در جهت هرگونه تسليم صورت مي‌گيرد، هميشه براي اين است كه از اين آزادي خلاص شويم. بسياري مي‌كوشند جزئي از كلي شوند كه نيرومند و برون از ايشان است. چه اين كل، ايدئولوژي، ملت، وجدان يا وسواس رواني يا نظام صنعتي باشد؛ فرقي نمي‌كند و نيرويي كه در آن مي‌آويزند هرگز با آنان يكي نمي‌شود و يك تضاد اساسي همواره بجا مي‌ماند.

 
۱۷-جالب است بدانيم زهد و تكبر نمونه‌هايی از  گریز  از آزادي هستند. زهد نمونه‌اي است كه در آن تا جايي كه ممكن است از دنيا پاپس مي‌كشيم تا خطر كمتري از اين ناچيزي در برابر جهان گرفتارمان شود و تكبر آن است كه باد كنيم تا جهان به نظر خرد بيايد و خطري نداشته باشد.(مهدی امام بخش همشهری آنلاین)
 
 
 ۱۸- گاهي فقط دقایقی   زندگي کردن باندازة سالها زنده بودن می ارزد  ..(زمان حقیقی را نمی توان باعقربه های ساعت اندازه گرفت)
 
 ۱۹- پیروی از اصالت ،دردسر دارد ولی به درد سرش میارزد .
 
۱۸--  بعضي در يافتها باندازه اي ارزشمند هستند كه نمي توان براي انتقال آن به ديگران  منتظر ماند .23/4/85

 1۹- دروغ  از انرژي  حياتي ما ميكاهد وما را در پيروي از اصالتها كم توان ميسازد .وگرنه فوايد بسياري دارد .

20-اگر انسان موجودي  تنهابود  ، هيچ امرِ ي غيراخلاقي محسوب نمیشد .

۲1- آگاهي را نمي توا ن به كسي آموزش داد .

22- كسي كه به اصالت پول  اعتقاد دارد آدم گمراهي است .امانبايد از او نااميد شد.

۲۳-كاركردن براي انسان مثل شناكردن براي ماهي است . البته ماهي ها در آب شنا نمي كنند .انها در آنجا زندگی میکنند

۲۴- شنا ، در اصل  ورزش كردن نبوده است  .تلاشی بوده  براي غرق نشدن .

۲۵-براي اينكه طرف اعتماد ديگري واقع شويم حداقل  بايد بتوانيم از قسمتی از داراییها یمان بگذريم .

25- عیب جمع آوری ثروت  بیشتر از حسن  بخشیدن آن است .30/4/86

۲۶- آلوده شدن به كجروي  باعث از دست رفتن همة صلاحيتهاي انساني نميشود.

۲۷-انتقاد از خود اولين شرط اصلاح  است .31/4/86-

۲۸-يك عمل  اصلاحي ممكن است منجر به حذف خود آدم شود .اين فرض  خيلي مهم است .31/4/86

.۳۰-هيچ موجودي  خطر ناك تر از انسان  دركرة خاكي وجود ندارد  خاصه اينكه روزي  بتواند  غیب شود  .1/5/86

3۱-ايمان بزرگترين اختراع بشر است .84

34-جدي نگرفتن قطعيت ها به معناي ناديده گرفتن همه تجربه هاي انساني نيست.

35-هيچ ساختار ي براي زندگي كردن وجود ندارد .اما نمی توان بدون ساختار  زندگي كرد .

36- چاره ای نیست جزاینکه بپذیریم آدم بزرگی هستیم .

38-هميشه بايد در انتظار گشايشي دوباره باشيم .

39- صد در صد مردم  قبل ازاين درباره این ملاحظات انديشيده اند.

۴۰- وقتي در رسانه هااز مردم خواسته ميشود كه براي يك شخصيت  دُعاكنند .يكي دوروز بعد عزاي عمومي اعلام ميشود .

۴۱- وقتي يك مقام بلندپايه ميگويد كه  براي رفع فلان مشكل « بايد فكر اساسي كرد » .يعني اينكه  هيچ كاري از دست من ساخته نيست .

43- وقتي ميگويند « انشا .. در آينده » يعني هیچ وقت .

44-تفاوت «جاي خالي سلوچ» با « در جستجوي زمان ازدست رفته …» مثل تفاوت «جگرك» با «بيفتك » است .(بستگی به ذائقه آدم هم دارد) 

45-خود دار، بخشنده وبلند نظر باش .يقينا فردا روز ديگري است .

46-اگر حقيقتي وجود داشته باشد بايد آنرا در رفتن يافت نه در ماندن .30/4/۸۷

47-تنها راه  چند راه است .

48-استفاده از بيل وكتاب به ظاهر هيچ شباهتي به یکدیگر ندارند.

49-جمله از «دست من ديگر كاري ساخته نيست »  شروعي براي چاره انديشي است.

50-سرزندگي از نگاه آدمها پيداست نه از كلامشان.

51-«توبره» ظرفي بوده است محتوي  مقداري يونجه و كمي پند واندرز.

۵۲- گران قدري  پدر ومادر وقتي معلوم ميشود كه آنها رااز دست داده باشيم. هفتم اسفند 75و هفتم اسفند85.

53- به آدم  حسود  بيشتر ميتوان اميد واربود تا به آدم نفهم

54-اگر انتظار عذرخواهي از ديگران داشته باشيم . راه را اشتباهي آمده ايم . (اشكالي ندارد كمي اصلاح لازم است  )

۵۶-ناگفتني رانگوييد ( اين را ويتگنشتاين هم گفته است ) . ناجستني رانجوييد.

58-همه تلاش معنوي انسان بدين منظوراست که در مواقع خطر آسیب كمتر ی  ببيند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

                درباره واقعیت

              خیال کن که در آغاز  کلام  وجود نداشته  بلکه اشاره و آوا ابزار زبان بوده است .در این صورت  « این » و « آن » نه  ضمیر و آرایه و مجاز ، بلکه خودِ  اصل «چیز» بوده اند . سایه ای از  درختی که سایه میداد ، آهو یی که می دوید  و خورشید ی که درخشان بود  .پس هر اشاره  ذهنیتی را می آفرید که نشانه رفته بود .خلاصه اینکه شاید چند معنایی کمتر وجود داشته . نه؟

 

      اما به تدریج که کلام پا گرفت هر کلمه  که به کار گرفته می شد ، برحسب موضوع اختلاط ، معانی مختلفی را به خود گرفت بدان پایه که اگر مخاطبی ذهنیتی از آن اختلاط را نمیداشت چیزی نمی فهمید و پیامی نمی گرفت . پس برای رفع این نقیصه به تدریج پاجوش هایی در ارتباطات کلامی و غیر کلامی بر اندام زبان روییدن گرفت  که بعد ها  صنایع لفظی نامیده شد .

     چنین به نظر میرسدکه  نقش اولیه این صنایع ، بهینه سازی ارتباطات کلامی بوده است . دراین کاربرد  ، صنایع ادبی و صورخیال (تشبیه ،استعاره ،مجاز ،کنایه،ایهام ،تصویر و... ) همچنین  موسیقی لفظی وموسیقی معنوی ،به عبارات کلامی و واژگان ، ژرفا و وسع می بخشند تا مخاطب برحسب مرتبت ، معرفت ، و حس درونی خویش ، رها از زندان تک معنایی بتواند به انتخاب آزاد و تاویل دلخواه پرداخته، به مفهوم ذهنی مناسبِ حال خویش نایل آید  . هرچند این راهکار در ادبیات به ویژه در شعر راه اغراق را پیمود  ،اما  سخن وادب فارسی و تغزل و عرفان ایرانی را برای همیشه  وامدار دقایق و ظرا یف خود نمود  . به یقین در ادبیات جهانی نیز همین  پیوند بین کلام و آرایه ها ی ادبی موجود است که از حوزه اطلاعات بنده  خارج میباشد . گفتنی است که این رویکرد از زبان و فرهنگ کهن بشری بر خاسته و ارتباط و تعامل  آن با ادبیات مدرن وداد وستد بین آنها مقوله ایست جداگانه که موضوع این بحث نمی باشد .  .

      اما کارکرد دوم صنایع لفظی وادبی  که قدمتی همسنگ با تاریخ زبان دارد ،امروزه رابطه پر معنا یی با مدرنیته و فراز وفرود های آن پیداکرده است . دراین کاربرد ،نظام کد گذاری و علائم  (حرف،عدد، نقش ، رنگ ، آرم، صوت ،علامت  ،مدل  و...) ، به منظور محدود نمودن معنای یک علامت به یک واقعیت خاص  ــ خارجی یا ذهنی  ــ  به کار گرفته میشود . این کارکرد  با ورود انسان به مرحله تولید کالایی  دوران مدرن اوج گرفت و ناگهان در دهه های اخیر در خدمت یک نظام مصرفی خاص ،به زعم گروهی اندیشمند خود به نوعی واقعیت تبدیل گردید تا جایی که  نظریه پردازان به این نتیجه رسیدند که در این مرحله از مدرنیته ،علایم و نشانه ها و بطور کلی وانموده ها مجال یافته اند که خود رابه جای واقعیت بنشاند .مثلن میتوان اشاره کرد که به نظر ژان بودریار اندیشمند صاحب نظر ،دراین فراز از مدرنیته ارتباطات تابع نظام مصرفی بوده و  نظام علائم ،موضوعات را درقالب نشانه ها سازماندهی و تفکیک نموده است و تفاوت و اهمیت همه موضوعات اجتماعی  تابعی از روابط بازنمایی شده مصرف گردیده است  .(نقل به معنا)

      ازدو کاربرد  آرایه های ادبی  ، کاربرد نخست یا سنتی، در خدمت  تنوع و عمق بخشیدن به معنی، و کاربرد دوم یا  مدرن ،برعکس ماموریت محدود و منحصر به فرد نمودن معنا را به عهده دارد   .

       اینجانب ضمن اینکه  خط کشی بین هر تقابل دو گانه از جمله سنت و مدرنیته را باور ندارم ،  عقیده جابجایی و انموده و امر واقعی را نیز ،خود نوعی وانموده به حساب می آورم   .هرچند ممکن است دربعضی جوامع مدرن که  دانش علمی  با قلطعیت بیشتری حاکمیت داشته، این توهم تاحدی باورکردنی بنظربرسد اما در جوامعی  که در عریان ترین شکل ،توهم و خرافات غوطه ور بوده  است،ضرورتی برای  منفک نمودن  واقعیت از مجاز  وجود ندارد  زیرا تخیل ومجاز در آنجا  نقشی واقعی ایفا مینموده است .  مگر چنین نیست که پیوسته  واقعیت میتواند به دو شکل  عینی و  ذهنی وجود داشته باشد  . اینکه بخواهیم  تخیل و بازنمایی را  فقط در روزگار پست مدرن عمده کنیم  ، نقش اعتقادات و باور های ایدئو لوژیک و...را دردوره های دیگر را نادیده گرفته ایم . آیا بهتر نیست ضمن ارج گذاری به عقلانیت و مدرنیته و پاسداری از دستاوردهای  ارزشمند آن ،نقش جادو  ،افسانه ، اسطوره ،باورهای دینی و اعتقادات سیاسی اجتماعی و دیگر صورتهای خیالی واقعیت در پیشرفت یا پس رفت  مدنیت را ، لا اقل  هموزن با نقش نمادهای معرفی شده ی شرایط پست مدرن به حساب آوریم  .  

        اما رویکرد من به تخیل وحدس و گمان در این دست نوشته ها از آن روست که ارزش واقعیت تخیلی را  کمتر از واقعیت عینی نمی دانم. گاهی خیال میکنم در ازل نقش خیال و وسوسه بود که پدر را وا داشت  تا به طرفه العینی افلاک را به بهای خاک بفروشد .  آیا  او کدام یک ازدوگانه های( افلاک ـ خاک)را واقعیت و کدامین را  مجاز پنداشت که دست به چنین معامله بی فایده ای زد و آیا  اساسن او در این در این  معامله  زیانکار شد ؟.  

        گفتم .نمی دانم .نمی دانم

        گفت : اکنون نیز دانش ما در باره چیستی خودمان و جهانمان همان نمیدانم است .انسان در یک نمی دانم بزرگ زندگی میکند  . پس هنوز باید برای سالم بیرون آمدن دلو از چاه دست به دعا بر داریم. چونان خدمه پرواز شاتل های فضایی که با یک شادی یا نومیدی کوچک  ، نقش برسینه میکشند و یا برخی روشنفکران آته ئیست خودمان که برای آ مرزش ارواح مردگان گاهی زیر چشمی، لب میجنبانند .

         هنوزایستگاه فضایی میر به باد کنکی شبیه است که کودکانش به باد داده اند .و چالنجر ۵ همان استخوان پرتابی موجود آدم نمای  ادیسه فضایی ۲۰۰۱ است که همچنان در فضا چرخ زنان درکذر است .آیا عقلانیت کم آورده یا سقف آسمان بلند تر و بسیار نقش تر از آن بوده است که میپنداشتیم  ؟.

      شاید  این بار در آغازی دوباره ، انسان عقلانی بارویکردی زیبا شناختی در راستای واقعیت بخشیدن به تخیلات آرمان گرایانه و کشف راههای تازه جهت بهبود شرایط زیست دست به تجربه های تازه بزند * .دستاوردهای این حرکت تازه میتواند عینی یا ذهنی باشد.  کافیست تنها مختل کننده امنیت نباشد .امر و زه  وجود سلاحهای گشتارجمعی به عنوان واقعیتی عینی و ترس و وحشت از آنها به عنوان واقعیتی ذهنی ،  امنیت را ،هم برای حاکمان و هم برای محکومان به نسبتی معکوس با مشروعیتشان زیر سوال برده است .بطوری که داشتن یا نداشتن آن درعرصه بین المللی به یک نسبت  خطر آفرین شده است . آیا بین امنیت خاطر دولتها  از دراختیار داشتن مدر ن ترین( ایضا مخرب ترین ) بمبها و امنیت خاطر ملتها ، از روئیای وجود نداشتن حتی یک بمب در جهان، تفاوت زیادی به نفع امنیت مردم و جود ندارد  ؟  زیست جهان ما همیشه تشنه و درانتظار  امنیتی بوده است که ضامن استقرار هر چیز در جای خودش باشد .جلوه های این انتظار را میتوان حتی در اعتقادات مردم درطول تاریخ رد یابی نمود  . وحشت مردم فرودست از فقروگرسنگی وبیماری و حمله اقوام وحشی و  جور جباران چه دست کمی از واقعیت جنگ مدرن موجود و  تخیل و ترس از جنگهای محتمل آینده  داشته است  .

      شناخت عيني وپیشرفتهای علمی مادام که بر محور نظام مصرف  و سود اندوزی  میچرخد و بر  تربیت انسان ،آرمان گرایی جمعی و نظام نیازهای طبیعی انسانها استوار نباشد نمی تواند مشکلات انسانی و زیست محیطی ما را  سامان دهد .زیرا به قولی  ،برمیوه وریشه سرمایه داری مهر منافع شخصی واستثمار خورده است . آیا حضور عشق ، دوستی ، مهرورزی و تخیل ، در روشنا وگرما  بخشی به زندگی انسانها، همتراز با کشف وحضور  آتش نبوده است *

       گفتم :  خیلی احساساتی شده اید .

      گفت :  احساسات من  نیز از نوع واقعیتهای تخیلی است .هرچند به ظاهر تغییری در جهان خارج به وجود نمی آورد ، اما آیا من که متغیر واحساساتی شده ام ،خود بخشی از جهان خارج نیستیم ؟ خب حالامیتوانیم قدری برخودمان چیره شویم .    

       گفتم : در حرفهای شما به  «شناخت عيني»  اشاره شد .شناخت به روش عيني يعني چه.؟

       گفت : شناخت به روش عيني، يعني شناختي كه توسط حواس 5 گانه  در خصوص  ماده ، انرژي ، حركت ومقوله هاي وابسته به آنها   حاصل ميشود  مثل  اينكه ميپذيريم  این یک اسب يا ميبينيم كه پول در کیف ما هست . شناخت عيني محصول  فهم انسان است كه با انسان شروع شده اما با رویکرد انسان به عقلانیت مدرن( از 400-300 سال  گذشته تا كنون)، دامنه آن از نظرکمی وکیفی وسيع تر گرديده است . در همین رابطه انسان به این نتیجه رسیده که دانش اونسبت به نادانی ها بسیار اندک است .

     گفتم - آيا  شناختي غير از «شناخت عيني» هم وجود دارد  ؟.

    گفت- آري شناخت تخيلي. 

    گفتم -.خب

    گفت -شناخت تخيلي شناختي است كه خارج از ذهن انسان  «حقیقت» ندارد  .يعني موضوع شناخت ، قائم به ذات خودش نيست  مثلا چنانچه ضمن خارج شدن از منزل تصور كنيد كه وسیله پرداخت در کیف شما موجود است  ،  امادر باز گشت به منزل ــ بدون اينكه موردي براي خرج كردن در بازار برایتان به وجود آمده باشد  ــ متوجه شويد كه حتي يك ريال در كيف شما موجود نبوده است ، در اينجا با تصور مثبتی  كه از وضعيت كيف خود داشته ايد به قیمت کردن اجناس پرداخته اید . يعني در واقع، امنيت خاطر شما در اين وضعيت با وضعيتي كه حقیقتن پولی همرا میداشتید  تفاوتي نداشته است.

     گفتم :عجب

    گفت : با اين وصف  معلوم شد كه امنيت خاطر  ما در اين جهان نه تنها به حقیقت  بلكه به تصورات ما از آن نیز بستگي دارد  . واقعيتي كه از طريق شناخت تخيلي به وجود مي آيد ،واقعيت تخيلي نام دارد .شناخت ماقبل علمي انسان بيشتر شناخت تخيلي بوده است .حاصل شناخت تخيلي واقعيت تخيلي است . 

     گفتم -چه خوب است که انسان در هر دو حالت  ميتواند احساس امنیت کند  . پس به همين دليل است كه  بدون  رسیدن به  حقیقت هم ميتوان با آرامش زندگي كرد .  آيا اگر اين نوع امنيت خاطرِ کوتاه مدت به موارد اساسي تر  وبه زمانهايي بلند تر قابل  تعميم باشد ، قضيه جالب نخواهد شد ؟

    گفت -بله در بعضی موارد اینطوراست . مثلا سياره ما طبق یک فرضیه اثبات نشده  (و اقعيت تخيلي ) با معیار نجومی ،در اولين لحظة های يك انفجار عظيم (بیگ بنگ)، دربين ميلياردها بمبِ  سرگردان در يك وضعيت ناپايدار بسر ميبرد ، و  هر لحظه ممكن است در اثر برخورد با يك جرم كيهاني كاملا متلاشي شود. اما شاهدیم که اين وضعيت لطمه اي به امنيت ما  وارد نميكند زيرا از نظرما تاكنون این اتفاق رخ نداده است و سيارة زمين متلا شي نشده است . اما در مورد وقايعي چون طوفان و زلزله ومانند اینها كه احتمال وقوع آن ممکن میباشد ،چنين نيست .ما برای این قبیل رویدادهای غیرمترقبه اقدامات پیش گیرانه به عمل می آوریم .  كافي است كه خاطرات يك واقعه هرچند بصورت مبهم حتی در حافظه تاریخی انسان وجود داشته باشد تا همیشه خود را درمعرض خطر ببیند .ترسیدن و ترساندن از رخ دادها  و بلا یای آسمانی از قدیم وندیم وجود داشته است . 

     گفتم :اما حیف اينكه ،حتي در وضعيتي كه انسان با تكيه بر تخيلش به امنيتي  موقتي  رسيده است  پیوسته از جهات ديگري مورد تهديد قرار دارد  .  مثلن گاهی ترس از  وقايع نيامدة  ناگوار در  زندگي  چنان بر انسان ميتازد  كه امنيت خاطر حاصل از واقعيات عيني هم ناپایدار جلوه ميكند . بنابراین گویا هيچ وقت نمي توان با این تخیلات به نتیجه قطعی رسید و  انسان نمی تواند در هیچ موردی جز مرگ به قطعیت برسد  . ما هنوز  به نقش واقعيت تخيلي پي نبرده ايم . واين  سوال وجوابها  هم حاصل يك فرايند تخيلي است . حالا ممكن است  تفاوت  واقعيت عيني با واقعيت تخيلي را بگوييد ؟

     گفت - در واقعيت عيني ، «من» (سوژه) معتقد است كه چيزي وجود دارد و «چيز» (ابژه) نيز موجوديت خودش را به عنوان يك حقيقت مسلم  نشان میدهد . اما در واقعيت تخيلي فقط «من» معتقد به وجود داشتن چيزي هستم. بدون اينكه واقعا چيزي دردنیای خارج وجود داشته باشد. مثل اینکه بگوییم اسب حیوان نجیبی ست. 

       گفتم - وجه تشابه این دو نوع واقعیت چیست  ؟

       گفت- در هر دو مورد تا زماني كه سوژه (من) با ابژه(چيز)  در گير نشده است ، زندگي من در رابطه با جنبه اي از آن چيز، واقعي است  وتوانسته ام در زندگي  ،از آن واقعيت هرچند مجازی  در جهت «هستن» وآرامش بخشيدن به خويش استفاده كنم.

         گفتم- بسيار خوب .ممكن  منظور تان از درگيرشدن  را روشن كنيد . ؟

        گفت - بله در مثال اخير چنانچه شخص با تصور همرا ه داشتن پول  ، در خارج از منزل  نياز واقعی  به پول پيداكند ،   اصطلاح در گير شدن  براي اومصداق پيدا کرده است  ودرصورت نداشتن پول  ،با مشكل روبرو ميشود  .  

         مزه پاداش وجزا در آخرت براي هيچ فردي در این دنیا تجربه نميشود حال آنكه ميتوان تمام عمر را با  تصور بهشت در آرامش زندگي كرد .پس ميتوانيم بگوييم كه بسياري از ذهنيتها  هيچگاه ازبين نميروند . به عبارت ديگر زمان لازم براي در گيري فرد با بعضي واقعيت هاي تخيلي  بيشتر از عمر معمولی نسل انسان  است .

        گفتم :اما من اكنون به اين نكته فكر ميكنم كه  آيا همة اين بحث ها ونتايج خیالی ، چاله چوله هايی نيست كه زير سايه زبان، براي ما به وجود آمده . به عنوان مثال . وقتي گفته ميشود  كه « من درزندگي زير سايةْ بعضي واقعيتها ي تخيلي  به آرامش ميرسم» چقدر به واژه «آرامش» اعتقاد داريم وبه چه چیزی آرامش میگوییم.    و چرا با وجودمخاطراتي که مارا تهدید میکند .ميتوانيم  همچنان  به زندگي خود ادامه دهيم وگاهي لحظات خوشي هم داشته باشيم ؟  مثل اينكة داريم به اصل مطلب نزديك ميشويم . 

           مسئله اینجاست که انسان با تجربه زیستی ومنطق متداول ــ دو دو تایی ــ خودش دریافته است که هر شی ء دارای طول وعرض وموقعیت مشخص میباشد است اما این قضیه درمورد کل جهان که مجموعه همه چیز هاست  اثبات پذیر نیست   .

            آیا این تناقض مربوط به ذهن انسان است یا مربوط به جهان خارج. 

           مثل  اینکه  با منطق خودمان مجبوریم  بپذیریم  که جهان هستی به نیستی محدود میشود آنهم یکنوع نیستی که در واقع هست . ( که اگر هست درکجا جز جهان میتواند باشد؟ )

           شاید هم نیستی را باید  نیستی من تعریف کرد چون هر چه هست درجهان واقع شده جزذهن من در زمانی که نیستم .

            امادر زمانی که من نیستم جهان هنوز هست مگر اینکه بگوییم  هرکس برای خودش جهان جداگانه  دارد که با حذف ذهنیت او از جهان ، جهان این ذهنیت یا ذهنیت این جهان نیز پایان میگیرد

۰            من موجود ی هستم  كه در شبي بی زمان  دريك جاده بلند و بي انتها،  ،به سوی نميدانم در حركت هستم  ودر عین حال با خیال پردازی ،خود را عاقل  وسر پا نگه داشته ام  .

آیا  نقش خیال ومجاز در زندگی روانی انسان  کمتر از نقش عینیت در زندگی جسمانی او است ؟

            متاسفانه قضیه قدری پیچیده تر است:البرت انینشتین.

 

 

یاد ها:

(۱)    ا ی  درخت ا ندر درخت ا ندر درخت/.... منوچهر آتشی

(۲)-اکنون زمان آن رسیده است که خدایان برآیند از چیزهاییکه در آنجا هستیم ./... راینرمار یا ر یلکه  شاعرآلما نی

(۳)-از چارجهت نشتر میباردو میبارد /خوف است و خطر خنجر می بارد ومیبارد . /...محمدباقر ایزد آبادی

(۴)-میدانم/ لیلای سر به هوای قبیله من حضوری شکفته تر از حضور آتش است./... محمدباقر ایزد آبادی


 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

سوغات بهار .

         آدم بهتر است با ساختار هاي به ظاهر منسجم ذهن خودش با شک وتردید برخورد کند به شرط اینکه این اقدام به بهای نا چیز شمردن همه  تجربه های خوب انساني تمام نشود  . یکی از همین تجربه هامیگوید:

                     اگر نپذيريم  آدم بزرگي هستيم ، همين  كه هستيم  هم از کفمان خواهد رفت  

         اکنون به خاطر بزرگنمایی هم که شده باید بگویم  که حدس آن روز من کاملن به جا بوده است  ، وگرنه من از كجا ميتوانستم بدانم كه درست يك هفته بعد از خريدن پماد سوختگي،يكباره دچار  سوختگي خواهم شد .حالا هم، به همان  شفافي  ميتوانم بگويم كه تردید من در آن روز تردیدی منطقی بوده است  .من دراینجا اعتراف می کنم که تقريبا از همان موقع كه داشتم  درباره خودم باشما صحبت میکردم   ،احساس ميكردم كه یک نفر دارد خودش را به جای من به شما تحمیل میکند   و همین طورهم شده بود  . واین او بود که راجع به باورهای من با شما صحبت میکرد . اينست كه زير بار هیچکدام از حرفهاي آنروزم نميروم. اکنون هم میتوانید به حرفهای من اعتماد چندانی نکنید. چه ممکن است من هنوز تحت تاثیر القائات او باشم واین اوست که  در رگ و پوست من دود  تا به خیال خودش  شمارا فریب دهم  .  

          البته من آنروز از روی سهل انگاری یا خوش باوری به این تردید ودودلی خودم اعتنا نکردم وگرنه اواینطور نمی توانست  خودش رابه جای من جابزند و وانمود کند  كه «او» ،« من»  هستم .اما حالا ديگر حسابي ميخواهم با  او روبه رو شوم .يعني رو به رو شده ام . از همين حرفها پیداست. پس ، هر كاري را كه هست بايد زمين بگذارم و در مقابلش بایستم تا دو باره بتوانم با خیال راحت  ،تنگ تنگ آتشكده ای در داراب ،طلا زاری در ر یشهر یا تپه ما هوری در دیلمان راه بروم و طوري اخم نكنم كه انگار همه مردم دنیا از جمله پدران خودم حرامی و حرامزاده بوده اند  .  اگر اين درست باشد كه پدرم ومادرم وپدران ومادرانشان و...دراین آب وخاک زندگی کرده وخون دلها خورده اند ، پس من هم ادامه آنها هستم و نباید اصل ونسب خودم را  خوب یا بد ( چرا بد؟ ) فراموش کنم .من فرزند نا خلفی خواهم بود اگر گذشته وتاریخ خود را به هر ارزشی بفروشم .چه بذر هر ارزش هرچقدر گرامی وگران ، توسط آنها در سرشت وذهنیت تاریخی من کاشته وآبیاری شده است .هیربد و دبیر و دهقان و بازرگان . ایلاتی و عشایر . خان و رعیت. شاه و گدا . وکیل و وزیر .بقال و قصاب . معلم و ملا .  آنها هر کاری ( خوب یا بد )کرده اند تا من امروز بتوانم باشم و زبان و فرهنگ و فلات و دشت و کویر و خلیجی داشته باشم .حال چطور است که خلیجشان را  میخواهم  ولی در مورد خودشان ومصائبشان و فرهنگشان وتاریخشان وفلسفه زندگیشان به فراموشی وگر گوشی گرفتار آمده ام   .آنها  تاریخ و گذشته منند  نه خوب و بد من .آنها که به عینه یک و جه مهم این رابطه را نسبت به  تاریخشان هوشمندانه رعايت کرده اند و درنوشته ها وگفته ها ، ازپدرانشان به نیکی یادکرده  و با بخشندگی بیکران خدا گونه ،کاستی هاشان را نادیده گرفته اند  ، چرا من نباید وجه دیگر این بزرگمنشی را رعایت کنم ، وگر نه بهار  و نو روز  همچنان بي دوست داشتن به انتها خواهد رسيد.

       اگر نپذيريم  آدم بزرگي هستيم ، همين  كه هستيم  هم از کفمان  ميرود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

 

     مثل چی ؟

                

  مثل دستی که سالها رو تنت بوده وحالا نیست   فرقی هم نمی کنه که خودت خواسته باشی یا نه  . میخواهی  توی آینه نیگاه کنی  ؟....  

 درست ...

 تازه همینکه  به خودت قبو لاندی  که دستی در کار  نیست   ، دوباره حس میکنی که اون دست سر جاشه .  انگار همیشه ازداخل وجودت یک دست فریاد میزنه که، من هستم .من هستم .

عجب . 

  حتی میتونی  انگشتا ت رو  تکون بدی . ( سکوت )  ...هرچند  یه کم آزار دهنده ست .

 فهمیدم . 

 مثل حالا . تو مطمعنی که فهمیدی ؟

 چطور ؟من دقیقا فهمیدم . باور کن.

 باور میکنم . توفهمیدی . کلمه ... عبارات... بله فهمیدی . اما احساس اسماعیل را هیچکس نمی فهمه . اون دلش برای بچه گی های  بچه هاش تنگ شده  .

 خب  قضیه چیه ؟ 

        قضیه مربوط به نوشتن یک قصه است. یک قصه کوتاه . میتونه قصه من باشه یا تو یا اسماعیل. میتونه مال دیروز باشه امروز یافردا . میتونه اینجا اتفاق افتاده باشه ،اونجا یا هرجا .حالا فرض کنیم اسماعیل باشه دیروز و اینجا . مال اونوقتها که بچه ها ش بچه بودند . یک  پسر ،سه تا  دختر و زنش زینت که دختر عموش هم میشه . ببین قصه چطور داره پیش میره . همه چیز سر جاشه غیر از نویسنده که هنوز توی عمرش هیچ قصه ای ننوشته ولی تو ی خیلی قصه ها نوشته شده و تا دلتون بخواد توی همّه قصه ها دلش گرفته اما توی این قصه تا دلش بگیره ،میپر ه تو ی پیکان و میز نه به چاک جاده . 

 ایست..... کجا   ؟

 داراب آقا . 

ازکجا ؟

لار . 

گواهینامه و کارت ماشین...  .

چشم ... این گواهی نامه... اینهم ...

  اون زیر میر ها چی داری  ؟

 هیچی سرکار، چند تا چای گلابی ، یک جفت کفش دنلپ .این بقچه هم که توش خرت و پرته .

دیگه چی ؟

یک خوشه ستاره ،یک بربط.

دیگه.

یکقواره زری ، یک دفتر غزل .

غزل؟

آره .غزل ناب .

 قو اره رو میشناسم . بقیه اش چیه  ؟

گفتم که، یکمشت خرت وپرت : شاپرک ،فرفره ، پَر،  نسیم .

این چیه ؟

 یک ساعت و ستن برای پسرم . بفرما این چندتا موز هم برای سرکار .سیاه شده ولی شیرینه .

بیاپایین، بیاپایین ...پدر... .

چشم .

 انگشتاتو تکون بده ببینم ؟

 من؟

 تکون بده  انگشتاتو  میگم  ... تکون بده میگم ...

 ندارم ، چی رو تکون بدم ،من اصلا دست ندارم  .نیگاکن.

 داری .خودت گفتی .نگفتی ؟

ای خدا ...اون یک بازی  بود . یه بازی لفظی  .

 گفتم تکون بده .

خیلی خب پس صبر کن .کم کم یه چیزای داره یادم میاد .من الان اونجام .همونجا که اولش بودم .

کجا  ؟

همونجا دیگه ...یه جای آشنا... بنظرم . یک وسعت بی انتها از نسترن های زرد .یک را ه خاکی بین مدرسه تا خونه  ، مدرسه ای پر از از گلهای محمدی ، گلولک های سرخ انار ، پرچین ، باغ و گنجشک...

چشمات رو ببینم   اون تو  چیه ؟

عشق ،

 خیر جانم ،تَراخُم داری .از فردا یه روز درمیون  میفرستمت درمانگاه برای چشات. 

دیگه چی.

یک جفت کفش کتانی  . یک دست کت و شلوار نو ،برای روز اول مدرسه ت  .

 خدا یا.داره دیر م میشه شما چی میگن ...مشقام .... مشقام چی .

مگه ننوشتی ؟

داشتم مینوشتم که  ازاینجا سر در آوردم .

 مگه اینجا خونه خاله س؟ 

نه قضیه این نیست من..من  اشتباهی اینجا هستم  .من دنبال کارت ماشین بودم .اولش سرکار بود.. نه اولش دست داشتم...  اینها  یکدفعه پیداشد ند. من نمی دونم اینجا چی نوشته ام. این هم کارت ماشین نیست .باورکنید سرکار ؟ببخشید شما سر کار را ندیدید . بلند بالا و بد قلق  .یک کم هم خجالتی .

 چند تا هم دفتر بیست برگی ویک خود نویس برای ننوشتن مشق .

برای ننوشتن  یا نوشتن؟ ..

 هیس.جلو رو تو داشته باش . جاده رو نمی بینی؟

یک چیزی توی سرم هو هو میکنه که آخه دخترتو دادی به این مرتیکه  برای چی؟  برای چای گلابی و کفش دنلپ ،یا  فیس دادن پیش در و همسایه ؟

 هیچی ،برای بد بختی ،بی دست وپایی

   نگفتم ؟  حدس میزدم  . پا که داری .... آستینت رو بزن بالا ببینم  . بزن بالا ....ببینم تو اصلن  آستین داری ؟

آستین دارم  ، بالا ندارم .

حالاخوبه کت و شلوارت نووه

تو چه میدونی کاکا ، تو فقط دنبال قلم و کاغذ ی  .آستینی که نشه بزنی بالا به درد چی میخوره .حالا تراخم یه چیزی ، پلک چشم آدم جارمیزنه.

آهای آقای ناظم .بنویس یکروزدر میون هم بره درمانگاه .

یک بار نوشتم . بازم  ؟

 یه بار یه روز درمیون، یه بار دیگم یه روز درمیون.این که میشه هر روز آقا .

بگو  دو تا کوبیده هم اضافه کنه .

میگه دو تا کوبیده هم......

 بگو نداریم . فارغ  شد ه.میدونی ساعت چنده ؟

میگه بگو نداریم .تموم شده .

 بگو پیاز یادش نره با نون فراوون.

واویلا. گفتم ، میگه نداریم سرکار.اصلن ندارن .میگه فارغ شده.

 بگو فقط یه کم بجنب. 

باید تورا آتیش زد .  حیف این کاغذ ا .   حرومشون میکنی  . 

   ولی من از خودم چیزی نمی نویسم اینها رو شما گفتین  .

من که سر در نمی آرم .

    اسماعیل هم همین حال رو داشت . مث مرغ سرکنده ..حواسش یه ریز پیش دخترش بود.

 مگه من میدونستم .کی میدونس ، هیشکی نمی دونس .

(ولی ، من میدونسم .من از اولش هم میدونستم .نمی دونم چرا اینقدر بد هستم  من ) .

                                    *    *    *    *  

        اولش ، هممون نشسته بودیم تو طارمه یعنی در واقع تمرگیده بودیم  . من ، ناصر ، عذرا   ، خودِ اسماعیل .بابا هم بود ، یعنی بعدن اومد .ننه رمبیده بود زیر سرپله و یه ریز ورار میکرد . هوا  داشت منقلب میشد  و گز گزه سرد به جون آدم مینداخت .چله تابسون و این بارون لعنتی .مادر میگه اینها قضا وبلاست ...

 من که میرفتم دنبال کاغذ ،بابا رسیده بود تو طارمه . اول سرفه معنی داری کرد که ننه آروم شه .بچه ها  خونه رو  گذاشته بودن رو سر . حالا من هم دنبال کاغذ. ..

  وقتی برگشتم بشینم . بارون بند اومده بود  .ابرسیاه عجولی داشت دو باره پهنه آسمو نرو  پر میکرد . دلم  مث سیر وسرکه میجوشید .اول بابا سر صحبت روبازکرد :  

  اين ابري كه من ميبينم ،بالاخره يك كاري دستمون ميده .

  خمینه ست دیگه.بی موسمه وبی تاب .

گفتم یادم باشه بنویسم که فصلها گم شدن .زمسّون خاک سرخ ، تابسون هم قو ربا قه .

 قورباقه ؟ اینها گنجشکه...

بابا ادامه داد ، داره نو و کهنه میکنه . بعد ، یه هما بیضی گذاشت گوشه لبش .کبریت نم کشید ه بود . رو کرد به اسماییل:

  چرا زینت رو نیاوردی بابا. يعني كسي چيزي ميگفت؟ دوباره کبریت کشید . بازم نشد .

 اسمال نشنیده گرفت . من باقلم وکاغذ نشسته بودم  روی جوِغن ، پشت به  کوزه کریم خانی .  

 مادر لُندید .گفتم میخواد بگه  رو جوغن نشینم . ولی نگفت .حس کردم د ارم بزرگ میشم  .

 داشت میگفت : مگه این ور پریده ها  میذارن صدا به صدا برسه  .

 گفتم  دارن بازی میکنن مادر.

 آخه سرسام گرفتم  . 

بچه ها که فهمیدن ، دویدن تو کوچه.

 نادر رو کرد ه بود به  اسماعیل و میگفت ،جواب بابارو بده دیگه. فهمیدی که  چی میگه  ؟میگه چرا زنت نیومده . اون روسیاه شده . تنها گذاشتیش که باز بشینه پای ماهواره .

عذرا بر آشفت که  منظور بابا این نبود ه و چادرشو ور کشید که  بره .نادر برگشت  و یه کشیده جانانه خوابو ند زیر گوشش. تو دیگه خفه شو .

عذرا پیچید تو خودش ولی هیچی نگفت . داشت فکرمیکرد که دیگه مدتهاست از بهار خبری نیست.

 کنجشکی از سقف  افتاد تو طارمه ،  کنار خمره . هراسون و خوشحال  .ننه دیدش. با دوتابال ترو تازه . اسماعیل بلند  شده بود که بره  .بابا دید ، هیچی نگفت . کنار خمره که رسید. گنجشکه پر کشید رو به نخلا و مثل برق ، تو ی باد و برگ گم شد . 

 مادر دهن پرکرد یه چیزی بگه که با اشاره یداله حرفشو خورد .

بعد سكوت بر قرار شد .وهمينطور ادامه داشت تا... طرفهای عصر  .

 

      بارون كه دوباره بند اومد ، نشسم كنار دست مادر .گوش راسم رو بردم كنار دهنش  كه هر چه ميخواهد  ورار کنه  و ايقدر اين ور و آن ور سرك نكشه. ميدونستم كه دلش پرِ حرفه  و اگه به فريادش نرسم، حالا و ساعتيه كه بپُکه  ّ.مگه رو خودش آورد ؟ فرزی  کیسه قرصش راباز کرد  و دنبال نارنجی کم رنگ گشت. بعد زیر لبکی گفت انگار من خرم ...

چقدر هي  دوباره آغاز کنم . این صدای چه بود ؟

 چيزي نیست  . صدای قرصهای ماد رم بود . همه اش صداي قرص میاد  ..قرصهاي آبي وزرد ،قرصهاي چهار گوش و  قلمبه .

من که دیگه نمي تونم در  مورد آن ماجرا  حتي يك كلمه بنويسم .اصلا این نامه نمی خواد نوشته بشه

انگار  همه چیز  رنگ عادت  گرفته . 

 اسماييل دوباره  یه هما بیضی  از بابا گرفت . یکی دیگه هم گرفته بود  .بابا باز براش کبریت کشید .پشت سر پک میزد پک های محکم  .توی دلش میگفت دیگه سیگاری شدم  .

 گفتم خیال کن نبوده ،از اول نداشتیش .مث دستهایی که....

ولی داشتمش چطور همچه خیالی کنم  . 

من چشم انداختم به بقیه تا تصديق كردنشونو ببينم .ولی کسی چیزی نگفت .هیچکس .لام تاکام .

 پدر  گفت چرا تمومش نمی کنید . بزارید اینهم بره پیش خواهرش  .مگر عقدش نمیکنن؟ عقدش میکنن دیگه .

 اسمال بلند شد ،پاشنه کفشش روکشید و به من اشاره کرد که دیگه ننویسم . 

دیگه هیچکس چیزی نگفت ..  

.افكار من كه به اينجا رسيد گفتم الآن بهترين وقته كه بلند شم برم تو آشپز خونه یه چيزي بخورم ...

حالا همه رفته اند الا خودم .توي سه دري  كسي نيست.هيچكس نيست  جز مادر بقيه رفته اند آش پشت پا بخورن . 

 يك ذره ابر هم توي آسمان پيدا نمیشه .آفتاب همه جا پهن شده .

 اين طوره دیگه . هميشه اصل مطلب نگفته باقي ميمونه.

آره همیشه وقت تنگه .مثل دلِ من.

 

                                                                                 پایان

   

 

                                                                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

    هَپَروت (۱) 

                 چند روز پیش که آقای هپروت نشسته بو د لب حوض و  به ادبیات داستانی فکر می کرد  ناگاه چشمش می افتد به یک ماهی  و به نظرش میرسید  که  ماهی  سرخود ش رامحکم به این طرف وآن طرف حوض میکوبد . بادیدن این صحنه  یادش به حکایت طوطی و بازرگان می افتد  ، او هم دستها یش را میکند    توی جیب شلوارش و فورن شیرجه می زند توی حوض و شروع می کند کرد به خفه شدن وآنقدر  مقاومت میکند  تا بالاخره ورم می کند و می آید روی آب.

         اهل منزل که  رفته بودند عید مبارکی، وقتی برمیگردند خانه  شروع میکنند به تعجب کردن . خیال آقای هپروت راحت میشود و آرامش عمیقی  به او دست میدهد ، و  فکر میکند که نقشه اش حسابی گرفته و همه دارند فکر میکنند که دیگرمرده است   .  

   بالاخره سر و کله بچه های محل  از هر طرف پیدامیشود و بلافاصله  بدون نیاز به تحقیقات محلی ، چند تا سر نخ  ،شامل یک بلیط اتوبوس ،چند صفحه ادبیات کودکانه ،یک عدد خودکار بیک و یک جلد شناسنامه آبدیده و مخدوش را توی جیببهای پیراهن جنازه کشف میکنند .البته به اعتقاد یکی از بچه ها متوفا شخصن حواسش به سر نخها  بوده و گو یا برای سرقت کردن آنها  شروع به اقدام هم نموده است، اما ناگهان چون یادش می آید که پشیمانی سودی ندارد ،پشیمان میشود  . هر چند به اعتقاد من  مخدوش نمودن شناسنامه میتواند کار خودِ متوفی باشد که با تلاش مذبوحانه ای قصد داشته سر نخ را درجیب خودش نگهدارد که خوشبختانه با شکست مفتضحانه ای رو به رو شده است.اما آقای هپروت در دفاعیه اش این اتهام  را به شدت تکذیب کرده و صراحتن نوشته است هرچند متاسفانه باکمال تشکر باید اعتراف کنم که  قصدم  برداشتن مدارک  بوده  ولی ساده لو حانه مینماید که تصور کنیم که نیت  من مخدوش نمودن شناسنامه خودم بو ده باشد بلکه بر عکس اقدام مذبوحانه من به منظور مخدوش نشدن هو یتم به دست بر وبچه های محل بوده است . نامبرده در همان صفحه ضمن اظهار خوشوقتی ادامه میدهد: اما عملن هرچه سعی کردم که تکانی به خودم بدهم نتوانستم.درست مثل کسی که در عالم خواب مورد تعقیب سگ قرار میگیرد و هرچه میدود نمی تواند بدود ،منهم هرچه تلاش میکردم بیهوده مینمود چون با دست و پا زدنم ذره ای جا به جا نمی شدم.نمی دانم چرا ( بالای ا ین جمله نوشته  :طرف درعالم هپروت بوده  . که من حدس میزنم ازهمین جا  به هپروت معروف شده) حتی نتوانستم یک بند انگشتم را توی جیبم بکنم تالا اقل شماره شناسنامه ای ،تاریخ تولدی  چیزی، از هویتم را به قصد یادگاری هم که شده برای خودم بر دارم . من باز حدس میزنم که بنده خدا کم کم مایوس شده  و دست از تلاش مذبوحانه برداشته است .کار درستی هم کرده . حق هم داشته . چون فکر کرده ، بلیط اتوبوس که حکمن تا حالا باطل شده ، خودکار بیک هم که یقین زیر دست و پای جمعیت تحریک شده عصبانی دیگر مثل بیک نمی نو یسد .ادبیاتها هم آبدیده و فارغ از خیال مو لفشان شده اند  .فقط میماند قضیه شناسنامه و هو یت،که امروزه  هر هپروت بی سوادی هم میداند که  سرف نزر کردن از آن صحیح نیست . ( بالای ا ین جمله نوشته : قاطی کرده. اما در هامش نامه توضیح داده که :خیر متوفی در لحظات آخر اقدام به از دست دادن مشاعرش نموده تا جا یی که  مخرج  بعضی از حروف را در ا ین پاراگراف، از ا ین طرف ادا کرده درصورتیکه این پاراگراف متعلق به آن طرف است. )   درهرصورت آقای هپروت باعلم قضا به اینکه عدم احراز هویتش به منزله فقدان  شخصیت حقو قی مستقل جهت معمول داشتن هرگونه اقدامات قانونی تلقی میشده ،در آخرین لحظاتِ آزادی از قید حیاط ، سعی نموده لا اقل اسم خودش را به خاطر بیاورد که خوشبختانه در این مورد هم موفق نمی شود و طبق آخرین اظهاراتش همینطو ر که در حال به خاطر آوردن نام خودش بوده ، پلکهایش شروع به سنگین شدن میکند و به خواب سنگینی فرو می رود .آنقدر که  حتی نمی تواند زیر اقاقیرش را انگشت بزند . لذا برای سنگین تر نشدن جرمش ،بندگان خدا خودشان اینکار رابرایش انجام میدهند .

        ازطرفی ،هرچه بچه های محل سعی میکنند که اسم واقعی هپروت را از روی شناسنامه اش بخوانند ، به دلیل نا خوانا بودن ممکن نمیشود .تا اینکه  طرفهای  عصر ، بالاخره زوجه مرحو مِ ، تحت شرایط ویژه ای مُقِر می آید و با و جود نداشتن سر رشته در استعمال کلمات ، قسم میخور د که شو هر یتیم من از کودکی به دلیل فقدان والد و والده ، تحت قیمومیت و حضانتِ ، جد پدری یا پدر جد یا مادر مادر جده اش ، درست نمی دانم ،قرار داشته است ( در این جا نویسنده  :کافی است ، ادامه بده )وزوجه ادامه میدهد ، این بند ه خدا هم به علت پیری زاید الوصف و ابتلاء به آلزایمر ،نام نامبرده را به کلی فراموش میکند . دراینجا راوی به منظور کمک به زوجه ، تذکر آیین نامه ای میدهد،و شخصن سر رشته کلام را به دست خودش میگیرد وآهسه  آهسته  میکشاند تا سالها بعد از کودکی هپروت یعنی زمانی که دیگر هپروت هپروت شده بوده است وهیچ کس نام و هویت حقیقی  اورا  نمی دانسته و ادامه میدهد :با توجه به دلایل وشواهد فوق چون نویسنده محترم هم  نتوانسته حتی یک مورد استعمال برای نام حقیقی نامبرده در این قصه پیداکند، پس میتوان نتیجه گرفت که نامبرده اساسا فاقد نام بوده ،یا به عبارت دیگر نامبرده اصلا وجود خارجی نداشته است . مسئله وجودی شناسنامه هم حکما بخاطر مطامع  زوجه اش در ماتََرَک متوفی و مشکوک به صحنه سازی بوده که بدین وسیله تکذیب میگردد .اظهارات زوجه  عینا در صو رت جلسه درج ،پرونده مختومه و موجودیت هپروت، کان لم یکن اعلام میگردد . 

                                                                           پایان.

                          

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

 تو بگو

حالا بايد به كجا بروم ، با اين آشفته حالي.

  شما بفرمايد جناب مخاطب گرامي ،  قاطي  شدن من، در آن واقعه،  از كي آغاز شد ؟

 -چه ميدانم.

توي خانه آن مرد .آن مرد گرفتار. يادت نيست؟

 -گرفتار ؟ گرفتار چي

گرفتار  خودش دیگر .ببین توی آن سفر کذایی ، از آن بالا  كه آمديم پايين كجارفتيم؟

 -ها.

هاكمه . در آنجا در عرض دو ساعت دانستم که رهایی و عوامل محدود كننده آن جای دوری نیست . مراجع قدرت دروني . پاسخ فوري وپاسخ آني . هي دور سر خودم چرخيدم.    هي چرخيدم. وچه چرخيدني

 -وبعد

وبعد زنگ زدم به یک دوست . یکی که خیلی میشناختم . توی  بارن دویدم بطرف یک کیوسک تلفن..وبعد ..انگار همه چیز محو شد ...بنظرم ..

 -وبعد 

وبعد چشمهايم راكه باز كردم ، گیر کرده بودم یک جایی ،بنظرم در تارهای یک عنکبوت ، یک خانه بین تارهای شفاف یک عنکبوت .خیلی خودمانی وبدون زجر . ولی همه چیز همان طورمحو بود ورنگها مرتب عوض میشد .کجابودم ، ها ... یک جای غریب .جایی بين باران ، اشك و تراشه هاي نور ، باپاي برهنه و خيس .خورشيد يك جور عجيبي از لاي شاخه ها ميباريد. من با  آنها حرف زدم .با همه چیز .انگار مرا طلبيده بودند،نه... نه  مستی نبود .درست یادم هست همه چیز صبح بود .بنظرم صبح بود ه . در ادامه هما ن جای بلند . بعد همه چیز شروع کرد به چرخیدن . کیوسک تلفن، من، همه چيز چرخ ميزد .همه از جنس هم شده بودیم . بدون واسطه اي .چرخ ..چرخ.. انگار دوباره همه دور من میچرخیدیم ،دورهم میچرخیدیم. وهمینطور ادامه داشت، یکباره توی دلم غنج زد  و نشستم .خبری از خانه عنکبوتی نبود خستگی هم نبود فقط حال ....خلاصه یک حس غریبی بود ولی خیلی قشنگ. با هم بودیم .من وهمه اشییاءدور وبرم .حشره ها ،وهیچ چیز  مشمئز کننده نبودند. مثل نوعی وضعیت اولیه .بدون اینکه خبری از کار ، سفر ، موقعیت اجتمایی و حتی شخصیت خودم داشته باشم .همه چیز بدون قضاوت سرجای خودش بود . نمی دانم چقدر طول کشید ولی هنوز کنار کیوسک بودم وگوشی هم توی دستم بود ....

  بعدها يك جايي خواندم  كه اين قبيل چيز هاكه دست ميدهد همان ذرات گسسته  بیداریست . لحظات برق آساي هوشياري .اما چرا  اينقدر گسسته؟

 -یعنی...تو..  ...واقعا توی ...

نه. نه .من به خواب کسی یاچیزی نرفته بودم . او آمده بود توی بیداری من .خودش .من حتی توی فکرش هم نبودم که این طور واضح دیده شود .  .این خودش بيداري نبوده ؟

- نمیدانم

 در ادامه يك  جاده بلند ،من خودم را به اين بيداري دعوت كرده بودم . ميدانستم  دست کسی درکار نیست . خودم بودم باخودم .ولی از اولش هم ميخواستم جايي بروم كه آ خرش گريه باشد.

همه شان جمع بودند،حتي نمايشنامه هايي كه سالها گم شده بود، بتدريج مكانهاي از دست رفته همه در من باز آفرینی  شدند.من در زمان آزادانه رفت وآمد ميكردم.

وبعد...

  فکر کردم که، حالا واقعا نميتوانم بگويم كه آن فهميدنِ ناگهاني ، خودش به پيش فهم هايي نياز داشته است؟

 -اين يك رويداد بوده ، يك رويداد از آن خودكننده.

آري بنظرم بايد همان بوده باشد،همان كه گاهي بعد از آن روز لحظاتي  مرا به اعماق برده است ، فقط با اشارت ابرويي.همان رودخانه بزرگ هستي كه پيوسته از كنارمان ميگذرد وگاه لمعه اي وذره گسسته اي از اين موسيقي كرانمند جانمان را نوازش میدهد  ..مرگ. مرگ عزيزي گاهي من را به هستي پيوند داده است مثل همان مصيبت بزرگ .

و حالا در فاصله اي كه بين من وكاغذ ديواري باقي  مانده وبدون اينكه بتوانم چيزي را پاك كنم بايد همه چيز رابنويسم .

 - چه چيز را ؟

همه چيز ، هرچه بسرم آمده ، قبل وبعد از آن رويداد،هرچه كشيده ام.البته به هيج وجه پشيمان نيستم حتي احساس رضايت هم ميكنم .هرچند بايد اعتراف كنم كه چيز دندان گيري  نصيبم نشد .اما روي هم رفته مثل اينكه واقعا راضي هستم  . يعني حقيقتا  اگر  همان راه اولي راادامه ميدادم فكر نمي كنم حالا حرفي براي گفتن ميداشتم ،در صورتي كه الان الكي هم كه شده، سر شار از نوشتن هستم .

  - خدا به فريادت برسد.دل پري هم داري!

.اما ميدانم كه نوشتنش خيلي ضعيف از آب در ميآيد آنهم براي آدم هپروتي مثل من. فكرش را بكن ، مردك خودش دست كمي از يك آدم در حال موت نداشت .

-كي؟

من داشتم از مقابلش ميآمدم .رو در رو .براي يك لحظه فكر كردم يك رهگذر معمولي است  ، مثل خودم .آخر آدم مثل من هم كم نيست.

 -بله بله كم نيست.

اما در عين حال ترجيح دادم كمي احتياط كنم ، به همين دليل  راهم را كج كردم .بايكجور ترس به طرف خودم رفتم . اوهم راهش راكج كرد .درست از همان سمت.

 -و توخودت با چشم خودت ديدي؟

.نميدانم چرا نميتوانستم پشت سرم را نگاه كنم. اماهمان موقع بود كه به من رسيد وبامن يكي شد وتوي گوشم چيزي گفت .

 -چه چيزي گفت ؟محض خدا اينقدر لفش نده.

صدايش مثل يك همهمه بود .مثل صداي تظاهرات از فاصله اي بسيار دور، درست نفهميدم.

 -خداي من ، تودوباره زده به سرت !

نه من توي خودم بودم، دراز كشيده بودم پشت پلكهايم ، بنظرم پشت در يك آپارتمان بود. حالا به وضوح ميديدم كه كسان ديگري هم يكي، يكي  ودوتادوتا ميرسيدند پشت همان در .اما مرد كه رسيد آنجا ، همه راه دادند كه عبور كند .مثل  يك آدم مهم.

 -كه اينطور!

هيچكس حرفي نميزد ،فقط همه سعي داشتند   يك چيزي رانشانش بدهند.

 -چه چيزي را؟

چيزي را كه نه ميتوان نوشت ، نه گفت و نه کار دیگری .

 -نگفتم زده به سرت ؟

فقط ميشدآن را گريست.

 -(سكوت)

اولين لحظات آن مثل شروع يك باران بي موسمه با چند قطره سر گردان شروع شد.

 -(سكوت)

بعد مثل يك سمفوني سنگين اوج گرفت جل  و  جل، اشک بود که میبارید.

 -كه اينطور؟

بعد هق هق شد .هركس سعي ميكرد  ديگري را آرام كند.

 -خب تو آنموقع چكار ميكردي ؟

من ..من داشتم.. بنظرم ....دنبال مداد ميگشتم .در هر حال من آرامش داشتم. مثل بقیه نبودم.

 -بسيار خوب .حالابيا سرت رابگذار روي شانه هاي من .

شبهاي بعد فقط صداي زوزه بود مثل ز وزه ماده گرگي كه بچه اش را ...ربوده باشند.زن، شبها میرفت توی باغ، یک جای خلوتی پیدا میکرد وهی زوزه میکشید.هی زوزه میکشید.

- بيا.. بيا سرت رابگذار اينجا وقدري آرام بگيربگذار حالا من برايت تعريف كنم ميفهمم... اين را يكبار توي دريا وقتي قوس رفته بودم زير آب ،تجربه كرده ام.راستش يادم رفته بود نفس بكشم .ميداني؟يكوقت در يك جايي خواندم كه :آخرين كار انسان هنگام مرگ باز دم است واولين كاري كه هنگام تولد انجام ميدهد دم است . دم حيات بخش است وبازدم آرامش بخش پس ما در هر دم وباز دم مرگ وزندگي ،زندگي ومرگ را تجربه ميكنيم.در بازدم آرامشي مرگ گونه وجود داردودر مرگ آرامش وسكون ابدي . پس در باز دم بيشتر احساس آرامش ميكنيم .اما دردم فقط هيجان وجود دارد .

ببين ،من نه سرم را جایی ميگذارم ونه حاضرم به حرفهاي صدتا يك غاز وظاهرا منطقي تو گوش بسپارم ،ونه حاضرم تن به بازدم آرامش بخش تو بدهم . تازه ميميرم براي دم وهيجان آن  . اصلا به نظر من يافتن آرامش بابرنامه ريزي قبلي غير ممكن است.

وفقط يك آرامش خود به خودي داراي معناي حقيقي است يعني در واقع براي يافتن آرامش بايدبدنبال چيز ديگري غير از آرامش باشيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

یک نگاه

       اروپای بعد از رنسانس ، در راستای یک ضرورت تاریخی ،به رمز خوانی و تفسیر متون مقدس روی آورد و آن را  تاویل متن نام نهاد . بر همین اساس و به تدریج مبانی اولیه هرمنوتیک شکل گرفت . قبل از این، در قرون میانی نیز،مسائل مربوط به زبان و تاویل بگونه ای خاص مورد نظر چهره بارز آن زمان،قدیس «سنت اگوستین» بوده است .درتداوم عصر روشنگری ، این دانش در جریان  اندیشه و عمل ،به علم یا نظریه تاویل اعتلا یافت .دردوران بعد از سنت به تدریج  واژه های ،فهم ، زبان ، هنر ، و  زمان، به طور فراگیر به این مقوله راه یافت و دید گاههای مختلفی را به وجود آورد . در طی دوران مدرن خصوصا در چهار دهه  گذشته ، هرمنوتیک وتاویل درآمیزش با فلسفه ، زبان شناسی ، ادبیات و سایر علوم انسانی به مقوله  پیچیده وموثری در رویکرد به نظریه شناخت و پرسش بنیادین انسان ،تبدیل شده است .

       اما به یقین ذهنیت من از  " تاویل  " در این نوشته ،به علت عدم صلاحیت علمی، با مفاهیم کلاسیک و نیز آنچه اکنون دراین زمینه مورد مطالعه اهل نظر بوده وهست  ، پیوستگی و همخوانی لازم را ندارد .تاویل درمعنای مورد نظر من در این بازی ، مبتنی براندکی اطلاعات ِ بروشوری،  در حاشیه هاست که با مطالعه ی ناقص تعدادی ترجمه وتالیف ،حاصل زحمات محققینُ و مترجمین دانشمند و با ذوق هم وطنم ، فراهم آمده و قطعا نمی تواند  محصول تحقیق ومطالعه مستقیم اینجانب در منابع اصلی  باشد. 

       چاره چیست ، در این فراز از  مدرنیته  که اهل فن آن را پسامدرنیته نامیده اند ، بحران مرجعیت  به هرکس اجازه میدهد که حتی با اطلاعات خانگی خود ،درباره  موضوع مورد علاقه اش، گر چه مقوله ای فلسفی باشد ،اظهار نظر کند .

        چنین نوشته اند که ،  ریشه ی  واژه ی  هرمنوتیک ، از نقش هرمس* به عنوان فهماننده پیام  رَمزی خدایان به میرایان، از اسطوره های قدیم  یونان  سر بر آورد ه است.

درقرون میانی میلادی و پس از آن، هرمنوتیک به عنوان یک فن ،بطور محدود ، در تفسیر متون مذهبی  وحد اکثر مطالعات تاریخی ، مورد استفاده دین شناسان و سایر علاقه مندان قرار میگرفت . 

     گستره این دانش، از اواخر صده نوزدهم به تدریج از کاربرد کلاسیک آن فاصله گرفت و با نگرشهایی نوین ،  توسط، نظریه پردازانی چون ، اشلایر ماخر ،  هومبولت ،  دیلتای ، فردریش نیچه، و فیلسوفان و زبان شناسان دیگر، ، درعرصه های ، علوم انسانی ، ادبیات و هنر و ...، به جهان مدرن ، راه یافت و به چالش کشیده شد .

        نیچه از دیدگاه خاص خود درباره تاویل چنین گفت: "تاویل ، دادن معناست و نه تبیین واقعیت هایی که وجود ندارند. همه چیز درسیلان و در گذر است. گریز پا ، مبهم  و درک ناشدنی..."

      در اوایل قرن بیستم  ، مارتین هایدگر توانست با استفاده از یافته های پدیدارشناسی ،برگرفته از استادش هوسرل، و نگاه تازه دیگری به آن، در مهمترین اثرش  « هستی وزمان »به تاویل و هرمنوتیک  در چهارچوب هستی شناسی خاص خود، جانی تازه بخشد .

        به دنبال آن، گادامر ، ریکور ،هیرش،  هابرماس و دیگرانی دیگر ،هرکدام بانگاهی تازه و متفاوت، آن را اعتلا بخشیدند و در دهه های پایانی قرن گذشته ودر حاشیه توسط  دریدا، فوکو ، واتیمو ، اکو ،لیوتار ،و دیر آمدگان و زود روندگانی دیگر ، جلوه های تازه و تازه تری نمود .

       بالاخره هرمنوتیک معاصر توانست ، در دهه های اخیر با گمرنگ نمودن  مرز های بین فلسفه، علوم انسانی ،،شعرو ادبیات ، ترجمه ،واژه شناسی، نقد هنری و غیره، در راستای تعمیم کلیه  محصولات فرهنگی به "متن" ، اهمیت دادن به نقش تاویلگر  و تاکید بر نقش محوری زبان و  عامل زمان  ،همچنان جریان یابد تا هر سئوال آفریننده سئوالی دیگر شود و انسان با سرگشتگی ذاتی خود کماکان، دل به راز ها سپارد و راه مجازها پوید . هرچند به باور من ، واقعیت ها ی مجازی  دلپسند تر  از نوع عینی آن  است .

          دریکی از مراحل این پروسه، گادامر با تاکید بردیدگاه هایدگر ،نیاز به تاویل را در این مسئله جستجو میکند که "چگونه یک اثر ،جدا از فرهنگ اصلی وشرایط تاریخیش میتواند با مخاطب امروزی خود ارتباط برقرارکند و توسط او فهمیده شود" . 

          گادامردرجای دیگری میگوید : "ما تنها به اعتبار پیش داوری هامان  ، می توانیم بفهمیم .بنا براین یک اثر واجد هیچ معنای نهایی یا قطعی نیست.مثلا یک اثرکلاسیک همان طور که در طی سده هابه اشکال گوناگون تاویل وتجربه میشود ،تاریخی از معناهایش نیز شکل می گیرد وشرط امکان چنین فهمی خود سنت است که در درجه اول در آثار هنری، نهادها به ویژه زبان تجسم یافته است" .

      هرمنوتیک موردعلاقه  هابرماس درچهارچوب نظریه اجتمایی انتقادی می گنجد .وی ضرورت تاویل را براین نکته استوار میداند که "تحریفات ایدئو لوژیکی مانع ارتباط آزاد میان سخن گویان وخوانندگان میشود ."

       "استنلی فیش منتقد امریکایی روایت رادیکال تری از هرمنوتیک را عرضه میکند .از نظر فیش، متن، هیچ معنای از پیش تعیین شده ای ندارد ، بلکه معنای آن یکسره محصول تاویل ماست. هر نوع همسانی میان تاویل های ما صرفا به دلیل داشتن راهبردهای تاویلی مشترک است ."

       وبالاخره "به نظر آنتونی کربای ، امروزه هرمنوتیک روش فلسفی مهمی است که عمدتا براین نظر متکی است که واقعیت به واسطه زبان وموقعیت تاریخی ما ،واقعیتی تاویل شده است.اما هرمنوتیک درحکم یک روش شناسی هم هست که با ماهیت تاویل وفهم سر و کار دارد و نتایج آن تاثیرات وسیعی،نه تنها برمطالعات ادبی بلکه بردین شناسی ،مردم شناسی،هنر ورشته های گوناگون علوم انسانی داشته است" .

       دراینجا برای بعضی از دوستان هم نسل ،شامل افراد اهل کتاب دهه پنجاه به بعد ،یاد آوری  نام بزرگانی چون "فردینان دو سوسور" و  "لودویک ویتگنشناین"،  ،ضروری مینماید .چه بدون در نظر گرفتن تاثیرا تی که این دو دانشمند ، در اعتلاء  زبان داشته اند،  نمی توانستیم شاهد این تحولات  در زمینه مورد بحث باشیم . 

      درهرصورت میبینیم که  سخن گفتن از هرمنوتیک مدرن ، نیاز به دانش گسترده ای در عرصه زبان ،زمان مندی ،  فهم و مقوله های مهم دیگری دارد .  درایران  داشتن حد اقل  تحصیلات پایه  فلسفی و زبان شناسی و تسلط کامل به یک زبان فنی- تخصصی خارجی و همچنین قرارگرفتن  در یک محیط تحقیقاتی باز ،و بحث ونظر آزاد و بی دقدقه ، از ملزومات اولیه وارد شدن به چنین فضا و امکانی میباشد .

     باتوجه به مطالب فوق باید اعتراف کرد  که  انتخاب عنوان «تاویل متن » برای این نوشتار بیشتر به یک بازی سرگرم کننده شباهت دارد . وتنها دلیل توجیه کننده ، برای من، واقع شدن در یک فضای متفاوت به منظور فراراز غربت خویش است.

            مهمترین نکته قابل توضیح در این مقدمه ، صورت بندی یک تعریف  از تاویل میباشد  که ذهنیت مرا به خود مشغول داشته . نکته اینکه این تعریف، خود یک تاویل است که  تحت تاثیر مطالعات وبه اصطلاح پیش فهم های من فراهم آمده است .

منظور از تاویل  دراین رو یکرد  عبارت است از :

        خروجی  ناشی از رویارویی  فهم اولیه انسان در تقابل با هرنوع محرک درونی و بیرونی( ازقبیل آواهای گنگ درون ،الهام ،دریافتهای به اصطلاح حس ششمی ،احساسات مشخص درونی، دریافتهای حواس پنجگانه  ،ادراکات و بالاخره فهم ثانویه حاصل از رویارویی با همه موارد بر انگیزاننده ذهنی و عینی گفته شده ) که ابتدا،در فرد   (به صورت:  وهم، تخیل، اندیشه و...،)ذهنیت یابد وهم زمان یا در زمان به صورت عکس العمل ناخود آگاه ، حالت و قضاوت درونی ، و رفتار بیرونی عاقلانه ویا زیبا شناسانه

 مانند:

 ۱)- عکس العمل  ناخود آگاه ، ( تغییر رنگ صورت، اخم و انبساط درچهره..)

۲)-  حالت  ، ( چون ،ترس ،شوق، محبت، تنفرو...،) .

۳)- قضاوت ودریافت  ، (مثل :نظر، باور،اقناع،انصراف ،رد و قبول ،کشف وشهودو...،  )

۴)-رفتار  مبتنی بر عقل  ، (ازقبیل: ایما، آوا، اشاره ،صوت، کلام ،واژه وجمله و متن شنیداری و نوشتاری ، رفتارهای زیستی فردی و اجتماعی، اختراع وساختن وامور مربوط به زندگی مادی )

 ۵)-رفتار آگاهانه مبتنی بر احسلسات زیبا شناختی و تخیل، هستی شناختی و مبدا ء جویی و...   ،(مانند عشق ورزی ،عبادت ونیایش،آواز وترنم، شعر وادبیات وسایرهنرها به صورت تصویری تجسمی نمایشی و...،)

 قابلیت تفهیم  به خود و یا دیگری را پیدا کند.

یکبار دیکر تعریف فوق رابا حذف توضیحات کم رنگ مرور کنیم .

تاویل عبارتست از : خروجی ناشی از رویارویی فهم اولیه انسان در تقابل با هرنوع محرک درونی یا بیرونی، که ابتدا درفرد ذهنیت یابد و هم زمان یا در زمان ،به صورت عکس العمل ناخود آگاه ، حالت و قضاوت ودریافت درونی  ،رفتاربیرونی عاقلانه ویا زیبا شناسانه ، قابلیت تفهیم  به خود و یا دیگری را پیدا کند .

     قابل توجه اینکه هر تاویل ، پس از تفهیم به خود یا دیگری ، به مثابه یک فهم اولیه ، برای طی نمودن پروسه فوق ذر سطحی استعلایی تر ،جهت رسیدن به تاویلی تازه عمل می نماید .

      با این نگاه ،درگذران زندگی معمولی که به باور  هایدگر  ، انسان فاقد اصالت هم نیست ، نیاز  به  مهارت در فنون خاص تاویل ضروری به نظر نمی رسد.چه این توانایی بصورت پیش فهم های عام(ناشی از حافطه کیهانی ، جغرافیایی ،فیزیو لوژیکی مربوط به دوره های  یاخته ای ، حیوانی ویا انسان اجتمایی تاریخی) و پیش فهم های خاص(ارثی خانوادگی،فامیلی ،محیطی ،اکتسابی مانند تجربه های زیستی فردی وگروهی  و قومی قبیله ای وتحصیلات ومطالعه و...)،طی فرایند ی پیچیده ، در ناخود آگاه و آگاهی ما فراهم آمده است. من این نظر هایدگر را باور کرده ام که  : "ما فهمانه وجود داریم و هدف تاویل، آشکار ساختن پیش فهمی است که ما پیشاپیش از هستن-در-جهانِ خود داریم" .

       اما افکار و رفتارهای پیچیده وغیر معمولی انسان ،در عرصه های مختلف اعتقادی، فلسفی، علمی وهنری ،که وجه تفاوت او با سایر هستندگان نیز تلقی میشود ،مربوط به نیاز به خودیابی ،خود شناسی وخلاقیت در انسان است که تغییرات مداوم کمی وکیفی فهم در پروسه دیالکتیکی یاد شده به این نیاز پاسخ میدهد .. انسان با وجودی که اندیشه اش قدرت درک خالق  راندارد اما به عنوان موجودی که بنظر خودش عین هستی است  ــ بدون اینکه بتواند آن را تعریف کند ــ پیوسته با دریافتهای نو به نو خود به خلق محصولات عینی وذهنی تازه دست می زند . ماحصل این فعالیت درقالب نماد های قابل تاویل ، از طریق زبا ن ــ به عنوان بارز ترین ویژه گی ــ ، در اختیار نسلها  قرار میگیرد . در همین رابطه است که زبان در کلی ترین تعریف ، به مثابه محمل علمی ـ فرهنگی انسان ،و درنتیجه حاوی تجربیات زیستی و فرهنگی او درطول تاریخ اهمیت مییابد و برجستگی نقش زبان در تاویل متن که درصدسال گذشته به طور اععم ودر دهه های اخیر بگونه اخص مورد توجه وتاکید اهل فن میباشد  آشکار میگردد.

     ما با رمز دانی ونقش خوانی فهمانه خود(معادل خواص فیزیکی وشیمیایی در عناصر و رفتار غریزی و نباتی در حیوان وگیاه)قادر به تداوم حیات زیستی معقولانه خویش هستیم و میتوانیم بوی خیر وشر را از فاصله های دور تشخیص دهیم  .

      اما ندادن پاسخ اخلاقی ،عرفی وحتی قانونی به آنچه فهمیدن [ش] مینامیم و در نتیجه، اقدام به رفتار ناسازگار با هستی که  منجر به اوضاع قابل انتقاد کنونی شده است  ، به معنای نفی اصالت فهم  نیست  .به عبارت دیگر مقوله ی ناسازگاری با هستی ، موضوع جداگانه ای است که باید آن را به اصالتِ حقِ انتخاب آزاد فرد ،که به منظور  ایجاد یاحفظ تعادل بین خود و خارج از خود انجام میشود  مربوط دانست  .که البته جامعه حق دارد طی شرایطی انسانی این آزادی را محدود نماید.

          حیو انا ت با بیرون آمدن از زهدان زندگی ،راه را میدانند  ،  ذرات نیز  از کم و کیف آمیزش سرشتی خو د با ذرات  دیگر آگاهند .پس چرا انسان با مکانیسمی که که هایدگر آنرا پیش فهم مینامد ، نتواند راه را از چاه تشخیص دهد . 

         اما این که هر فهمی ، از نظر فهمنده ی دیگر ، باید به انتخاب راهی تعریف شده  منجر شود ، مقوله ایست که پاسخ  به آن برای من، با شاید و باید  همراه است .

       کسی را نمی توان بخاطر انتخاب نظر ، یاعملی  که فرد، یا  جامعه آنرا  اخلاقا یاعرفا  مردود دانسته است  از زندگی محروم نمود  .درمورد محکومیت براساس قوانین موضوعه نیز ، تازمانی که  این قوانین براساس آراء و عقاید آزادانه ی مردم وضع نشده  و فقط تامین کننده اراده  قدرتمندان باشد ، حکم همان قوانین اخلاقی وعرفی را دارد  . 

       اینکه  تنازع  بین انسان با نیمه ی دیگر خود ، و انسان با طبیعت نزاعی اصیل است و اینکه با عدم تعادلی که میان نیازها و امکانها  وجود دارد ،آیا اجازه نداریم  از امکانها ی موجود ، به بهای از دست ندادن آنها به نفع زندگی خویش بهره مند گردیم ، نیاز به پاسخ ندارد . چه ، میتوان گفت که درگیری وتنارع یادشده  واقعیتی است که اصیل بودن یا نبودن آن مانع انجام شدن آن نیست . این درگیری همیشه وجود داشته  و کج و قوس های ناشی از آن هم پیوسته  ،به تخریب فرد  ، جامعه  و طبیعت منجر گردیده است .  ولی به نظر میرسد که  این جدال ، جدالی ابدی نخواهد بود .اما راه دور ودرازی را درپیش خواهیم داشت .  راهی که چون راه  عشق ،بی پایان است .باید  با اذعان به وسعت بی پایان کاینات ، باور کنیم که زیستگاه ما زمین خود ذره ای به حساب نیامدنی است . ومانیز ذره ای نا آرام بر این ذره ایم و هرچه به پشت بنگریم جز هیچ نمی یابیم  . ما  در یک "نمی دانم" بزرگ زندگی میکنیم که دانسته هایمان در مقابل ندانستگی ها هیچ است. سر گشته ایم و به قول دوست شاعرم** ٬ /گریسته ایم و گریسته ایم و هنوز میگرییم./

            این جاست که، با رویکردی تکثر باورانه به طبیعت و جامعه،درمییابیم که : هر هستنده ای   با همان تنوعی که دارد ،دیده و شناخته میشود ( به فراوانی انواع کاکتوس در طبیعت بنگرید ). و نیز هرکس  با فهم زیستی واجتماعی خود تاویل کننده موضوع مورد مشاهده ی خویش است . « آزادی» خود پالایشگر دیدگاههای مورد انتقاد خواهد بود  .

در حاشیه : قصه مادر بزرگ:

              روزي در یک بيابان ، درکنار نهری خروشان ، آدم ی ساده دل ، با  مو جو دی زمين گير و افلیج  رو برو  گردید . به گمانش که چون او ، قصد عبور دارد .اما  نمی تواند .  پس  ،  افلیج را  به پشت بر گرفت تا از نهرش بگذراند ودر آن سویش  بر زمین نهد . امادر آنسوی رود ، ناگهان در یافت که به پشت برگرفته ، نه آدميزاد ، كه  هیولاییست  اي آدم نما ،اما به چهره ، زنی خوش سیما  . هيولا، چنان به او دریچید و در  آغوشش کشید که رهایی از آن در خیالش نگنجید،چندان که او را خود و خود را او دید. امابه چشم دیگران همان بود با غولکی برپشت . به ناچار خود را از چشم دیگران نگریست . زمان ها بر اين منوال گذشت .تا بیچاره  ،با تصویری  که از هيبت خود داشت ، روي از آشنا بر تافت و به غربت تنهایی شتافت .ورضا به رضای ابو الهول خویش داد.خلاصه كلام ، او سالها دور از چشم  دیگران ،  به قصد ارضای غولکش به  اینجا و آنجا شبيخون ميزد  .  اما  پس از پَرسه ها ی شبانه ،چون غولکش به خواب ميرفت ، با وجدان آزرده خویش به چالش می نشست وچاره میجست تا روزی، در روئیایی رنگین  ، با  نیایِ نیایِ خویش  رو در رو  نشست  و به او توسل جست . پس خواسته اش  مستجاب و  با گرفتن رمزی از پیر ، چارَك ی انگور در کدویی  تهی  شده  ريخت و به گردن  آويخت .وخود نیز چونان  چله نشینی درکدو ،  چهل شبانه روز  صبوی  را با خود به اين سوي وآنسوي گشانيد تا درونش به معجونی كاری  مبدل شد . آنگاه ، شربت را با لطايف الحيل ، به هیولا نوشانید و خود  نیز در انتظار نشست  ،تا لختی  برآمد.  آنگاه از مستی که بر  غولک غلبه یافت ، آرام آرام ، اندام  پیچک وار گول  ،از جان او جدا ،  و آدم ازچنگ او رها گردید . پس  نفسی به راحت کشید و باشتاب پای به فرار گذاشت ،دوباره ایستاد ، به پس و پشت نگریست ،با ترس با هراس. پس لختی درنگ کرد ، نفسی کشید وگریخت .همچنان با شتاب ،چنان که گویا از خود میگریخت . دوباره  لحظه ای  درنگ کرد و نگاهی به  گذشته . ترسی دوباره ،ودرنگی ونفسی ،ترسی  و باز شتاب  . درنگی دیگر ،و ترس، نفسی وشتاب .درنگ ، نفس،ترس، شتاب. شتاب ،شتاب و...همچنان روزگار میگذرانید. و همه چيز به خير وخوشي خاتمه يافت!! و یقین من در خواب ...

      قصه مادر بزرگ  به  رمز گونه ی  "خر عیسی " یا  "یوسفِ درون" اشاره دارد  .کنایه ای پر رمز وراز  .آیا پاسخ به سرگشتگی وناتمامی ما ، و آرامش در اصالت و امکان ها شدنی است .نمی دانم . میگویند حقیقت آن چیزیست که در حال رخ دادن است. و ما  نیز نه خارج از آن "رخداد " ، که هم اینک درون آن وا قع شده ایم  .پس چگونه میتوانیم ،از درون ، بیرون را دریابیم . پس به  تاویل رو میکنیم . تا از این رهگذر ، جای پایی از خودمان را در گذشته پیداکنیم  و با فهمی که از امروز  داریم، بیاد بیاوریم  که در زمانها و مکانهای رفته، با چه قبض و بسط هایی رو در رو بوده ایم .تا شاید راهی...

      درهرصورت، افسانه ای که درکودکی لالایی من بود ، باور من شد  .درنوجوانی ترس من  ،  درجوانی خاطره من .در میان سالی انکار من. و اینک مسئله ی من شده است .

 افسانه غولک

چنین گذشته تا کنون

                    سر بُرده در موجی به هَر دَم و بر آورده ز موجی در دَم ديگر .

                     آو یخته در شانه ام   هر بار، از هرموج ،خَسّاکِ منی دیگر.

  ،مني كه در من لانه  دارد و آسوده ام نمي گذارد.

   چليپاي  رنجي  ناگزير...که میکشم بر دوش.

  آری چنین گذشت...

  هزارسال در  كوره آزمون تافتم  .و فکر رهایی بافتم .

 هزاربار ش به سنک از خود راندم .

 وهزاربار دریافتم،

این منم که به سنگ بسته ی اویم.

تا آنکه در آن سال:

دام  خيالي خام .به آزموني نافرجام. در كرانه نهرِ خروشانِ آتش نمرودم بر زمین نهاد  .

رودخانه اي که شادمانه وسرشار ،و بیرون از سخن من   ، ازپهندشتي ميگذشت .

گمانم رفت  ، كه چون بتوانم از گدار رود به سلامت بر آيم ، آزمونم درست و رهائيم در مشت باشد .

پس هيهات گوي، كه نه سياه روي،از گُدارِ آتشِ اين رود بر گذرم ،پاي كوبان ، به پهنابِ رود اندرشدم .

آنگاه،

وامانده اي ديدم خسته ،که پای بسته ،به شانه ی رود درنشسته بود.

به چشم رهروي مينمود چون من ، که قصد سفر داشت .

بدا که تردیدش نمی گذاشت .

ومن نيز مردد كه:

حال چه كنم ؟

 دومرد در تلاتم رود ايستاده اند.

 هردو ،دو دلند.

 آيااين يكي دلير است وآن يكي ترسو (۲)

 گفتم سر راه خويش گيرم كه آزمونم درپيش است.

داوران را آواز بر آمد که:

آزمون همين است .

گفتم :

رخصتي دهیدم تا اورانصيحتي كنم وموعظتي فرمايم ، شايد كه دست از ترس بدارد و از ضعف نفس بكاهد .

گفتند:

تو حالِ او چه داني، كه او خود رهروي است چون تو و دانستنيها را داند، اما رفتن نتواند.

همسرایان را  آواز بر آمد که  :

عافيت طلبيِ زاهدانه و وعظِ واعظانه نه او را به آن سوي رود ميرساند و نه تورابسلامت از آزمون ميرهاند.اگر قصدمرحمتي داري ،باید به همدلی وسپردن خو یش به دست سرنوشت روي آري .

پس، دل درشت داشتم . و افتاده را بر پشت . تا آسوده در آن سويش بر زمين نهم، اما به آن سوي نرسيده ،در گُردة گدارِ رود، اورا بازشناختم .

غوَلكِ دوبارة من بود ،كه در اندامم پيچيد،و به گرداب م در كشيد ،چندان كه غرق شدم .

باري، پس ازتلاتم بسيار، نيمه جان ،ا ز ساحلِ ديگر فراز آمدم .آواخ ،چنان در من در تنيده بود، كه خزنده اي به طعمة عاجزِ خويش.

و بدين قرار هفت روز بر آمد كه او همچنان بامن مي خزيد ،و قوت جان از من مي مزيد.چندانكه بي جان شدم ،نزديك به هلاك.

خيالي گذر كرد كه :پاي فراري بر در زنم ،يا دست گريزي برسر.

هیهات ،که نه پايم به كار بود ونه دستم به اختيار.

در حال كه چنين خيالها گذر ميكرد ، نغمه اي شیرین از جانبش راست شد.

گوش خواباندم تا آوايش را بشنوم.

آوا نبود.

چشم گرداندم.

آه .. نغمه نگاه بود که میبارید .

 از زبانی.یا چشمی. نمي دانم .

 در اين آشفته حالي

، خيالي گذر کرد .

در دم بانك زدم:

اين كيست كه از زبان من سخن ميگويد.

 با چشمانم نغمه مي خواند.

، وبا رگان م ترانه ميسرايد.

همسرایان ، از اعماق سرودی  ساز كردند:

هان، دست اختيا ر،

 از آستين بر آر .

 سر كن ترانه اي .

لَنترانی یی(۳)  بخوان.

من  نعره  بر کشیدم   :

گيرم كه اختيار دستِ خودم هست ،

دستم در اختيارِ خودم هست؟

آنگاه ،شگردی دیگر آغازکرد   .

دستانم  را گشود  تا دست به كاري زنم.  چنان شاد شدم، كه ميل به ديدارش کردم  .

روي گرداندم.

  ديدمش .

آه ، 

در هيات  ساحره ای  خوش سيما.

باتمناي گرمي درنگاه.

وهُرم آهي از گرمگاه.

انگار،جاني دوباره به جانم دميد ،با  :

                   شعله ی.

                                 آتشِ

                                     خورشيدِ

                                                آسمانِ

                                                        سينه اش

                                                                      این بار .

چندان كه پاي سست نمود م،

،                                      و آزمون نادرست.

آنگاه. كودكِ ذهن ،پيچاند پاي ،گردِ كمر گاهم ، وتخته بند تن م كرد.

 چندان كه رهايي از آن نتوانستم .

گفتم:

عجبا ،   آنگار ، من گرد او پیچیده ام ، این بار .

و چه پیچیدنی ، افلاکی یا خاکی ، نمیدانم  

آنگاه پا هايم را گشود تا بدين كوي وبدان كوي پاي در كشم ،و نان آورش باشم .و او خوش نشينِي به پشت اندرم..و هفت سال بر اين منوال بر آمد كه اورا ، بر گُرده می داشتم، و تخمِ رجاء مي كاشتم .

آخر الامر ،صبويي ساختم از صبر.

 و معجوني پرداختم از راز .

وچهل سال برپای ايستادم،

تا برآيد از آن صبو ،نيرنگي.

بر آمده اكنون.

                   در آن  كفي افيون.

.تا كي بنوشانم به او زخمي.

تا بر زمينم وانهد اين بار،

آن غولك اجبار ،

                 اين كودك ناچار .

                یا

                   اين كودك اجبار .

                                    آن غولك ناچار

۲) - از برتولد برشت در  نمایشنامه  " استثناء وقاعده "

(۳)- لن ترانی -در تداول عامه فارسي زبانان ، ناسزا و درشت گفتن . بد و بيراه گفتن . درشت و خشن گفتن .  و رجوع به لن تراني شود که ماخوذ از آيه شريفه «قال لن تراني ولکن انظر اءًِلي الجبل » باشد و البته معني فوق را کلمه در آيه شريفه نمي دهد، فارسي زبانان اين معني به کلمه داده اند ---خداوندی که چون نامش بخوا نی/ نیابی در جوابش لن ترا نی-     نظامی کنجوی

توضیحات:

 "  "ـــــ هرمنوتیک مدرن- گزینه جستارها - ترجمه: بابک احمدی-مهران مهاجر-محمد نبوی

* ــــ هرمس در فرهنگ اسلامی ادریس پیامبر است که نوع ایرانیش   هرمز  است 

** ــــ محمد باقر ایزد آبادی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

برازنده ،شاد

  برازنده ، شاد ، بسيار سازنده ، آسوده ، زياد نمي نوشد . 

با تمرينات منظم ژيمناستيك ، سه روز در هفته .

برخورد خوب با همكاران ،  همراه با تساهل .

خوب مي خورد ، شام مايكروويو و چربي اشباع شده كمتر .

يك راننده خوب صبور ، يك ماشين ايمن ، بچه روي صندلي عقب ماشين لبخند مي زند .

خوب مي خوابد  ، كابوس ندارد ، پارانويا ندارد .

مواظب تمام حيوانات هست ، با فشار آب عنكبوت ها را توي گودال نمي اندازد .

با دوستان قديمي اش در تماس است ، هميشه از يك نوشيدني لذت مي برد .

مرتبا حسابش را در بانك چك مي كند .

علاقمند به علاقمندي ها ، خواهان عشق اما نه درگير آن .

حشرات را نمي كشد و آب جوش روي مورچه ها نمي ريزد .

ماشينش را كارواش مي برد ، خصوصا يكشنبه ها و از تاريكي شب و سايه هاي روز نمي ترسد .

درست گام بر مي دارد ، آرام و حساب شده ، شانس فرار ندارد .

مشغول ، علاقمند ، اما ناتوان است .

يك عضو سرسپرده و آگاه جامعه است ، پراگماتيست است نه ايده آليست .

جلوي جمع گريه نمي كند ، كمتر مريض مي شود .

هنوز ماچ هاش با آب دهان همراه است ، كمتر چون گربه اي خطاكار تهي مغز و عصباني است.

در زمستان يخبندان رانندگي مي كند و مي تواند به ناتواني بخندد .

كاملا شاد ، برازنده و سازنده ، يك خوك در قفس آنتي بيوتيك ها .

 

                                              ترجمه : فرشید فرهمندنیا

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

 بی اجازه:

  دوطرح از سالهای دور ،  محمد باقر ایزد آ بادی

 

 غرور:       

                        نخل بلند،

                        ماه آشنا را گردن کشاند:

                        من ، دخت سبز موی زمینم ،

                         تو  ،لعابین کاسه ای بی مصرف.

            .          ماه ،

                        با خرامی خوش تر ،

                        برای چوپانان، دست تکان داد،

                         وآرام ،

                                 بر مدار خود  چمید.

 

  آوای روز

                         خورشید که در غلتید ،

                         پرندگان باهم چیزی گفتند ،

                                                          و شب شد.

                         در دل شب نیز ،

                         خورشید را ، زمزمه کردند ،

                                                              پرندگان . 

 

                                                                  

                   با پوزش از آقای ا یزد آ بادی  برا ی اشتباهات  احتمالی من

                                     در نامگذاری و شکل نوشتاری  شعر ها

                                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

   ترانه ی گندم 

------------------                     برای  آرمان : کلاس اول دبستان 

                                                                         ازطرف :بابا نواز

     باد می وزد .

       آبی است آسمان.

       کودکی سوار اسب می شود.

       برزمین سبز ،

                         اسب می دود.

        نازنین ،کنار ناز سرو ،کار می کند.

         می پرد کبوتری،

                               از دری.

         من ودفتری.

         باز رو به آب ،

                        تاب،

                              توپ،

                                    و کتاب می کنم.

          می نویسم این ترانه این سرود،

          رو به آفتاب میکنم .

                                                      سروده ای از سالهای دور

                                                                                          محمد باقر - ایزد آبادی

                                                              

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

                              مرداد آبی -ادامه رویداد ار آن خود کننده

 

۱- نادانستگی

              سالها  پيش در نامه ای  ارسال نشده به يك دوست نو شته بودم « هميشه لاسيدن با زبان براي فريفتن عقل ، و فرار از واقعيت خويش براي نمودي قلابي،  گريز گاهي بوده كه آ دم خودش را از خيال باري كه روي دوشش هست فارغ کند . چه يگانگي در  اندیشه، گفتار و  رفتار  ، به  اختيار حاصل نميشود و به عواملی نیازمند است که در باره آن نمی توان سخن گفت »

       اكنون  نيز، كماكان بر همان باورم  ،و فكر ميكنم چنين رويكردي  ، چيزي  جز ، بي دلهره و درنگ  ، در باغ خيال خويش چريدن ، نيست .با اين تفاوت كه  ، امروزه،  ميتوانم ثانیه هایم را با این خیال  بگذرانم  كه ، اگر فرض کنیم این جهان براي ساختن  و پرداختن  فقط يك  تن  از نوع  بشر بر پا شده باشد ، نقش ما  اينست كه با همه كمي و كاستي هامان  ،ذره هايِ هنوز نیامده  آن موجود  باشیم  .

   . اكنون ميتوانم با اين تصور كه از ابتداي جهان  تنها  يك مرداد وجود داشته است بر بلندايِ  آن    بايستم  وبه خاطر آورم،  كه آن مرداد ، شور مندانه ،مي خواست  مرا به ساحت رويدادها ی  هستي مند و از آن خود کننده ببرد   .

     من بي خواست  خود،  به آن پاي بر نهادم .بي قرا ر رنگي . بي انتظار گشايشي.  وقتي در آن وادي غرق شدم، وقتي سر  از پاي نشناختم ،وقتي در غبارِ نَم آلودِ شرجيِ صبحگاهانش با حضور عريان خويش  به خلوت نشستم،  دانستم ،لحظه اي شكوفا كه  اين چنين خود به خود آغاز شود،در كنارِ هر نظمي كه باشد، چه در طبيعت ،چه باديگران وچه در هنر، لحظه اي قابل اعتناست. زيرادربر دارنده بلند مرتبه  ترين ارزش انساني ، يعني شادی است.

        من بعدها  خواهم دانست  كه  فقط يك رويدادِ  خود آمده ميتواند روزني از آنچه زندگيِ با معنايش مينامم ،   بر من بگشايد  و  به من بیاموزد  كه براي يافتن هر چيز بايد به دنبال  غير از آن چيز باشم .

 بايد بياموزم  كه در «حقيقت»  ، پوشيدگئي  وجود ندارد و همه چيز در آشكارگي پنهان است.  فقط بايد به درون آن بروم . چیزی ناپایدار ،لحظه ای، اما  ناگزیر . یعنی درعین آگاهی به ناپایداری  باید جستجوگر همان ناپایداری باشم وگرنه نخواهم  "بود"  .

          اما گويا هرچيز، بي خواستِ خود، ميل به آشكارگي  ندارد (به سعي خود نتوان برد ره به گوهر مقصود) وهر حاضري نيز هر چند اورا از آنِ خود بدانيم  ناگهان در پرده ميشود. 

     پس در يافتم كه پرسمان هاي  وجودي،چنانچه از  نادانستگي بِکر و ناشیانه ، بر خاسته باشد ، از توان بيشتري براي زايش پرسشهاي   بعدي ، برخوردار است . اين نوع نادانستگي، متكي  بر پيش دانسته ها يي است ،كه چون غريزه  راهگشاي چاره جويي هايِ ما ميگردد .

۲- گل سرخ بی صدا است      

      درآن سال،يك وجه نامرعي، يك پوشيدگي راز آلود ، افسوني بر خاسته از مرگی نا به هنگام ،دل سپردني ناگهاني به آواي دوست.يله شدگي بي واسطه من و شب  در  دريا ، اثرات  سحر آميز يك پاسخ روشن به راه هاي گريز(شايد)، وده ها نشانة راز آميزو نهاني ديگر ، مرا به جرياني كشانيد كه ناگهان بر سر راهم سبز شده بود..و.چه  اميد ها  كه نيافريد .  چندان که احساس ميكردم طلبيده شده ام .من به يك فضاي تابناك وهشيار كننده طلبيده شده بودم. چيزي مثل رؤياهاي باشكوه مردمی که در میانشان هستم .  همان ها كه در عين بودن ،   تمايلي به ديده شدن ندارند . چنان چون  گل سرخ .روزها پیش  خوانده بودم که هايدگر از زبان شاعر مورد علاقه اش  **** میگوید« گل سرخ بدون چراست/گل ميدهد،   زيرا گل ميدهد/ نه مراقب خويش است ونه اشتياق  به ديده شدن دارد.)

       بايد اشتياقي به ديده شدن نميداشتم .چنان چون مردمان عادی كه  بي  تظاهر به دانايي  ،خود را جزء کوچکی از جهان محسوب ميدارند ،وبدون مواظبتِ  دستوري  از خويش ، در يك نوع سلامت ومراقبة خود به خود و دايمي، به سر ميبرند . آنها بطور پيش فهمانه در يافته اندكه بايد در انتظار چه رنجها و شاديها يي باشند تا با ابزار وراهكار هاي خودشان  به استقبال این  شاديها ومصايب نيامده بروند  .اعتنا به باور هاي اوليه اي چون انتظار ، نذر و خيرات ، تعبير خواب  ،  توجه به وضعيت وزبان اشياء ، و توسل به دعا ( به منظور تعقيب پرسشهاي ناتمام وجستجوي امكانهاي ناجسته در آن دستگاه ، ونه تكرار مكررات  ) وكلية يادگارهاي فرهنگي -قومی  ،كه بخشي از موقعيت هستي شناسانه آنها را   تشكيل ميدهد ، همه نشانه هاييست كه آنها را به ناشناخته ها پيوند ميزند و  به آنها آرامش ميبخشد.بدين ترتيب، آنها در «حقيقت»خودشان زندگي ميكنند نه در حقيقتي كلي  و همگانی  .  لذت  و درد ،بنظر آنها  يك نكته بيش  نيست وآ ن اينكه «هست».از نظر آنها، لذت ودرد،چو ن تجربه اي مربوط به «جسم » است ،  قابليت انتقال به غير را ندارد.  آنهاحتي،  زمان را   با كيفيت  تجربه نِشَسته در آگاهيشان ميفهمند ، نه  با فواصلي  كه عقربه هاي ساعت طي ميكند.مردم عادي منظور  شان را بدون پيچيدگي ،و با رويكردِ ي طبيعي  به  سادگي  بيان ميكنند وخود را جدا از ديگران  وچيز ها تصور نمي كنند . در صورتي كه  انديشه وزبانِ روشنفكر ،  بر خاسته از نگاه با واسطه ايست كه ريشه در خداگونگيِ متعهدانه و ازلي –ابدیش  دارد . در اينجا ، تازه، پايِ يكنوع  تحميل به خود و تجاوز به  ذهن  خواننده  به ميان ميآيد. زيرا به قولي*ممكن است فرد تصور كند كه تجاوز گر نيست.اما هنگامي كه يك ايده آل ، يك عقيده ويك ارزيابي لفظي يا غير لفظي وجود داشته باشد ،نوعي حس قاطع بودن به وجود خواهدآمد، كه به تدريج تبديل به تجاوز گري وخشونت ميشود.درپشت اين واژه تجاوز گري ،پشت پا زدني وجوددارد ،كه انسان را بي رحم وخشن ميسازد0 

۳- دو  " من "

          بين مطالعه در احوال خويش و«گرديدن» و«شدن »چه فاصله نوميد كننده اي وجود دارد .گاهي، دانستن و شور ونشاط ناشي از آن ،با «شدن»‌و«گرديدن» به اشتباه گرفته ميشود .آدمي ،كه امروز نياز مند شناخت خويش است ، چنان ريشه اي در گذشته دارد، كه رها شدن از تار وپود آن ،  ممكن  نيست .  انگار آدمكي  به انسان  چسبيده كه نه ميتوان آنرا  پذيرفت ونه ميتوان آنرا انكار كرد.اكنون ، ساية اين خيال  چنان بر  من  بال  گسترده ،كه دريافته ام  شايد  از ابتدا دو نفر  زاده شده بوده ام . دونفر که گاهی جایمان را با هم عوض ميكرديم، در اين مواقع خودمان هم نمي توانستيم خود را از يكديگر تميز بدهيم . گاهي  هر دوبا هم كاملا يكي ميشديم. شبها معمولن يكي بوديم اما روز كه ميشد دوباره هركس راه خودش را ميگرفت .من الان دارم به اين فكر ميكنم كه  نكند كه در اين بازي ها  فاجعه اي  روي داده باشد.چه ممكن است در يكي از اين جا به جا شدن ها  ، او خودش را با من عوض كرده باشد  .معني آن اينست كه ، شما در حال حاضر نوشته هاي او را ميخوانيد  . گاهي كه او به پنهانکاری میپرداخت ، سر كوفتش ميزدم . ولي به ندرت از من ميرنجيد . واين باعث آرامش من ميشد . هر چالشي ،حد اكثر يكي دوروز  بيشتر به طول نمي انجاميد، ومن دوباره به سراغش ميرفتم .حتي با هم مينشستيم و كلي حال ميكرديم .و با رغبت تمام ،كارهاي مورد پسند اورا انجام ميداديم واو دوباره بامن يكي ميشد.اما به محض اينكه از او دور ميشدم دوباره کارهای خودش رامیکرد وبعد، تغيير رنگ ميداد  و مسايل را چنان با مهارت توجيه ميكرد ، كه من  متقاعد ميشدم. دوباره دست يكديگر را ميگرفتيم وميرفتيم گوشه عيش وعشرتي پيدا ميكرديم  .البته  خلاف كاريهاي ما  ، عمده  نبود . وكس ديگري را هم در جمع خودمان  راه نمي داديم . بعد ها فهميدم فقط ناداني من نسبت به آزادي وحقوق خودم،  چنين تصوري را برايم به وجود آورده بود وگرنه کارمان این بود که بنشینیم وباهم سیگاری دود کنیم يا پیکی بزنیم  .يادم هست آن سال که من برای م.تی بیکار شدم  . اوهميشه با من بودوكمتر مرا ترك ميكرد . آنروز ها احساس ميكردم  توافق بيشتري با يكديگر داريم.  كمتر با هم حرف ميزديم و تعارض كمتري هم با يكديگر پيدا ميكرديم . اما حالا كه به آنروز ها فكر ميكنم ميبينم ، روي نمودن من به او ، جز از روي ناچاري نبوده است وهميشه ميخواسته ام كه خود را از دستش خلاص كنم. اما  بعدها وضعيت كاملا در هم وبر هم شد و روابط بين ما  به گونه اي كاملا  مسالمت آميز سامان يافت ، چندان كه در حال حاضر  ، آنقدر  به هم  عادت كرده ا يم كه او چون يوسف درون ، ، به بخشي از وجود من  تبديل شده است  . 

     بهر صورت بايد اعتراف كنم كه از  ابتدا ،باوجودی که او را يك موجود مزاحم ميپنداشتم ، هيچگاه نتوانستم به طور جدي در مقابلش بايستم و از خود  دفاع كنم.این در حالي بود كه هميشه  فکر رهایی خود را در سر داشتم فکری به دشواری این که بخواهم از روي نعش خودم بگذرم  .درباور هاي مردم ، موجودي اين چنين به« نفس» ،تعبير ميشود.اما من دوست تر دارم ، كه به  چنين  هيولايي  «غولك درون» بگويم ، وادعا كنم ، تا آنجا كه تجربه كرده ام ، هر يك از مردم ،  يكي از همين غولك ها را  ، روي شانه ي خويش به اين سوي وآنسوي ميكشاند .وبيشتر علايق آدمها ، طبق خواست اين شازده تنظيم ميشود. من در اين  ميان  درپي  قهرماني   هستم كه  توانسته باشد به طريقي از چنگِ   ابولهول مزاحم خويش  ،خلاصي يافته باشد،  اما ، با هر آدم خوش انصافي كه گفتگو  ميكنم ، در مي يابم كه اونیز ازا فكار، گفتار  ورفتار،خو دش ناراضي و گله مند است  كه اين خود، نشانه حضور غولكي روي دوش اوست . البته مشروط به اينكه كه  آن غولك سفره اقتدارش را به طور  كامل در اندرون  آدم  پهن نكرده باشد .چون در اين صورت مردم رفتار ي متظاهرانه پيشه ميكنند، و به ظاهر از كنشها ، خواستهاو وضعيتشان در دنيا كاملا راضي به نظر ميرسند ،وگاهي حتي خود را قهرمان ، ناجي ،فيلسوف وپيامبر  مي انگارند . مردم  ،غالباً،  نقا بهايي به چهره دارند.وهمه با ماسكهايشان در حال ايفاي نقش هستند . صميمي ترين آدمها همان ديوانگانند كه با آدمك روي دوششان حتي از ظاهر شدن در انظار نيز ابايي ندارند .بقيه در وضعيت هاي متفاوت وگوناگوني به سر ميبرند  .بعضي نسبت به اسارت خويش   در بي خبري كامل   به سر ميبرند، برخي  شيفتة  خود شان شده اند  ، اينها قيافه هايي حق به جانب وانديشمندانه  به خود ميگيرند و همه چيز دنيا را سر جاي خودش احساس ميكنند . گروهي ديگر زيرسلطه كامل  خودشان رفته اند ، وبه همين نسبت در حال سلطه بر ديگران اند .حالت هاي ديگر مربوط به كساني است كه تحت ارادة قدرتِ  آدمك درون خويش روي پیوستاری ، از  هوشياري تا فراموشي كامل هستي ،قرار دارند.اينها نيزدر هر صورت با نيمة ديگر خويش به يكنوع ساز گاري رسيده اند،ومن تابه حال در دنياي واقعيِ  حاضر وغايب آدمي را   نيافته ام كه توانسته باشد به منظور دست يابي به خودي اصيل،  «خود» تماميت طلب را به يكسو نهاده باشد. شايد فقط مردگان  به چنين توفيقي دست يافته باشند .

         يكي ازاين موجودات نامش "من" بود .من در دوراني کودکیم را به سر رساندم كه آدمهايش در درجات مختلف بلاهت وسرسپردگي زندگي میکردند  .مردم رنگ ورخ باخته اي كه با ماسك تجربه به توجيه اقتدار طلبي وتوحش و حيوان منشي خود بر خاسته بودند و با خلق قصه های جور و واجور و دستگاههاي معرفتي رنگ و وارنگ ، به توجيه خواستها ورفتارهاي آدمك درون خود پرداخته بودند . و عجبا كه من نیز چنين شدم.

       ايام كه میگذشت  ،گمان میكردم،  مسيرِ بلوغِ  من به به دلايلي چند ،  به سمتِ  مسيرِ بلوغِ حيوانات كشيده ميشود. اولین دلیل آنکه، اسيرِ چنان قوه تخيل بيماري شدم، كه  قادر نبودم،  امكان هايي را كه در  آن موقع ،عملاً براي من، وجود نداشت ، در تصور  بگنجانم .عملي ذهني، كه هر آدمی بايد توانايي انجامش را داشته باشد.يعني بتواند ،  طرحي ازموقعيتهاي  آینده اش را پيشاپيش در ذهن داشته باشد. د ومین دلیل  اينكه، در صد بالايي از تظاهرات بيرونيِ رفتارم  ، برخواسته از  خاصيت هاي حيواني بود ،هر چند اين رفتار ظاهري انساني داشت .  حالا فكر ميكنم كه شايد آن تصورات ، به اين دليل بوده كه ،از زمان طفوليت آموخته شده بودم ،  اينطور بيانديشم كه،زندگي ،  هرچه را كه ميخواسته از من بسازد ساخته است. به طوري كه هيچ راه گريزي از آن وجود ندارد. اين باور را آدمهاي با تجربه در من بوجود آورده بودند  .به عنوان مثال ، فكر ميكردم كه، دو امكان اساسي، سلامت و امنيت را   براي هميشه از دست داده ام ، وباز يابي آنها، براي من از محالات است .تا اينجاي قضيه  كاملًا طبيعي بود. چون اكثر معتقدين به اين طرز تفكر، همين نظر را داشتند . تا اينكه   بزرگتر شدم، وكم كم در خانواده ومحله براي خودم  اسم ورسمي پيدا كرد م به طوري كه كم وبيش توسط بزرگتر ها به رسميت شناخته ميشدم  .البته اين وضعيت شامل گروه  بزرگي از همسالان من ميگرديد. . بديهي است كه در اين سنين نوع آموزشهاي مورد نياز براي ما حسابي  تغيير كرده بود وسعي جامعه اين بود كه مارابه تقويت توانايي هايمان ، براي رهايي از قيد واقعيات جسماني، تشويق كند. خلاصه از تداخل شرايط متفاوت تربيتي وضعيتي پيش آمد  كه  بين پذيرفتن دو اخلاق  قدیم وجدید سر گردان شده بودم . البته بعد ها فهميدم  كه چنین نیست  وچنانچه انسان بخواهد در زندگي  تفاوتها را  بدين گونه ، به دو بخش كاملا متضاد تقسيم كند، با مشکل مواجه میشود .مثلا، به ندرت هريك از عناصر  دوگانة   عشق/هوس   ميتواند  بطور ناب، در شرايط واقعي وخارج از ذهن معنا پيدا كند.. بلكه، اغلب ، در عشق عناصري از هوس ودرهوس نماد هايي از عشق حضور دارد وبه همين دليل است كه در زندگي،آدرسها ونشانه ها چندان ، سرْ راست نيستند كه انسان را  دقيقاً به مقصدومقصود  برسانند .

بر همين قياس، اولا  آنقدرها هم كه طرفداران اخلاق قدیم ، ادعا ميكردند، كار دنيا روي نظم وقاعده نبود وبه همين دليل ،كارِ من ، از كار ، نگذشته بود وخيلي از امورِ موردِ علاقة من كه از نظر آنان غير اخلا قي شمرده ميشد، جزو اموري طبيعي بود كه در آن موقع آدمهاي  با تجربه ،  با  اجراي تشريفاتي غير طبيعي ، به سادگي انجام  ميدادند. وهيچ  ايرادي هم در ميان نبود.ثانيا برخلاف نظرآنها، درست در همين  وضعيت، من داراي چنان شور وشوقي انساني بودم كه ساده دلانه ،  بزرگترين آرزويم،  رسيدن به رفتاري بود تابتوانم، هرچه بيشتر براي ديگران،  دل بسوزانم چه از همان موقع متوجه شده بودم كه همه آدمها حتي حيوان ترينشان ، پيوسته مورد ستمِ وجود دو گانه خويش قرار دارند، .اما ، شديدا به من تلقين شده بود كه  داراي رفتاري غير متعارف هستم، در صورتيكه  فقط شايد رفتارم  اندكي  با  بعضي از قرار دادهاي اجتماعي ، همخواني نداشت.كه اين مسئله از نظر خودم  يك موفقيت محسوب ميشد .زيرا نشانه پيروزي  نسبي من در مقابل خواست غولكِ درون  بود . پس اين تفاوت  بيشتر باعث خوشوقتي  من ميشد ودر راه خرابكاري هاي خود ، قوت قلبي پيدا ميكردم  . مثلا  فكر ميكردم چنانچه باچيز هاي طبيعي راحت، برخورد كنم به طبيعت انساني  نزديك تر است تا اينكه بخواهم قرار ومدار هاي اجتماعي را رعايت نمايم  .كه البته اين نگرش، در بين همسن وسالهاي من در آن موقع   كم وبيش  يافت ميشد. که جامعه سنتی سعي در كنترل و مهار آنرا داشت  واين كنترل ومهار، برخلاف آنچه كه به زبان آورده ميشد، بخاطر ترس جامعه  از گسترش  روح حيواني  نبود،  زيرا تك تك  افراد جامعه، به حق، خود سرشار از همين روح حيواني،بودند.اما به منظور از دست ندادن خودشان با سلطه گر مخالف بودند اما ازسلطه گري  ابايي نداشتند .براي  تجاوز گر قانون وضع ميكردند اما تجاوز گري براي خودشان يك نوع بازي سر گرم كننده محسوب ميشد وبدين تر تيب،طبيعي مينمودكه هر گروه از طريق قوانين ومقررات فقط گروه ديگر را كنترل كند نه اينكه اساسا مخالفتي با آزاديهاي طبيعي خويش داشته باشد.حتي بيشتر اين نوع مقررات در ظاهربگونه اي طراحي شده بودكه بعضا با قوانين طبيعي هم مغايرتي نداشته باشد ،وبيشتر نقش كنترل اجتماعي را بازي كند تارعايت حقوق طبيعي جامعه . و بديهي است كه بيشترِاين مقررات  ،  با عادات ورفتار من همخواني نداشت  .چه دقيقا بخاطر دارم كه حتي درهمان سالهاي مورد بحث  ،بيشتر مواقع روح حيواني چنان بر من غلبه ميكرد كه با آدمك درونم قابل تفكيك نبوديم وگاهي به جاي يكديگر به ماموريتهاي وظيفتهّ  الاعضايي ميرفتيم. البته من در آن مواقع هم به اين جنبه از وجودم به عنوان يك عامل منفي وغير انساني نگاه ميكردم وپيوسته به خاطر عدم موفقيتم در ترك يك سري عادات اين چنيني غبطه ميخوردم ،  اما حيوانيت چيزي نبود كه به اين سادگي دست از سرم بردارد .حيوانيت ،  حتي در حال حاضر يك وجه از سرشت دوگانه من است .

در حاشیه : قصه مادر بزرگ: 

                     روزي در یک بيابان ، درکنار نهری خروشان ، آدم ی ساده دل ، با  مو جو دی زمين گير رو برو  گردید . به گمانش که چون او ، قصد عبور دارد .اما  نمی تواند .  پس  ،  افلیج را  به پشت بر گرفت تا از نهرش بگذراند ودر آن سویش  بر زمین نهد . امادر آنسوی رود ، ناگهان در یافت که به پشت برگرفته ، نه آدميزاد ، كه  هیولاییست  اي آدم نما ،اما به چهره ، زنی خوش سیما  . هيولا، چنان به او دریچید و در  آغوشش کشید که رهایی از آن نتوانست ،چندان که او را خود و خود را او دید. امابه چشم دیگران همان بود با غولکی برپشت .پس  به ناچار خود را از چشم دیگران نگریست و زمان  بر اين منوال گذشت . به تدریج  روي از آشنا بر تافت و به غربت تنهایی شتافت ورضا به رضای ابو الهول خویش داد.خلاصه كلام ، او سالها دور از چشم  دیگران ،  به قصد ارضای غولکش به  اینجا و آنجا شبيخون ميزد  .  اما  پس از پَرسه ها ی شبانه ،وقتی  غولک به خواب ميرفت ، با وجدان آزرده خویش به چالش می نشست وچاره میجست تا روزی، در روئیایی رنگین  ، با  پیری کهنسال رو در رو  نشست  و به او توسل جست . پس خواسته اش  مستجاب شد و  با گرفتن رمزی از پیر ، چارَك ی انگور در کدویی  تهی  شده  ريخت و به گردن  آويخت و  چهل شبانه روز  صبوی  را با خود به اين سوي وآنسوي گشانيد تا درونش به معجونی كاری  مبدل شد . آنگاه ، شربت را با لطايف الحيل ، به هیولا نوشانید و خود  نیز در انتظار نشست  ،تا لختی  برآمد.  آنگاه از مستی که بر  غولک غلبه یافت ، آرام آرام ، اندام  پیچک وار گول  ،از جان او جدا ،  و آدم ازچنگ او رها گردید . پس  نفسی به راحت کشید و باشتاب پای به فرار گذاشت ،دوباره ایستاد ، به پس و پشت نگریست ،با ترس با هراس. پس لختی درنگ کرد ، نفسی کشید وگریخت .همچنان با شتاب ،چنان که گویا از خود میگریخت . دوباره  لحظه ای  درنگ کرد و نگاهی به  گذشته . ترسی دوباره ،ودرنگی ونفسی ،ترسی  و باز شتاب  . درنگی دیگر ،و ترس، نفسی وشتاب .درنگ ، نفس،ترس، شتاب. شتاب ،شتاب و...همچنان روزگار میگذرانید. و همه چيز به خير وخوشي خاتمه يافت!! و یقین من در خواب ...

      قصه مادر بزرگ  کنایه ای پر رمز وراز در میان دارد .آیا پاسخ به سرگشتگی و ناتمامی های انسان چگونه میسر می شود . میگویند حقیقت آن چیزیست که در حال رخ دادن است. و ما  نیز نه خارج از آن "رخداد " ، که هم اینک درون آن وا قع شده ایم  .پس چگونه میتوانیم ،از درون ، بیرون را ببینیم . پس به  تاویل رو میکنیم . تا از این رهگذر ، جای پایی از خودمان را در گذشته پیداکنیم  و با فهمی که از امروز  داریم، بیاد بیاوریم  که در زمانها و مکانهای رفته، با چه قبض و بسط هایی رو در رو بوده ایم .تا شاید راهی...

      درهرصورت، افسانه ای که درکودکی لالایی من بود ، باور من شد  .درنوجوانی ترس من  ،  درجوانی خاطره من .در میان سالی انکار من. و اینک مسئله ی من شده است .

 افسانه غولک

چنین گذشته تا کنون

                    سر بُرده در موجی به هَر دَم و بر آورده ز موجی در دَم ديگر .

                     آو یخته در شانه ام   هر بار، از هرموج ،خَسّاکِ منی دیگر.

  ،مني كه در من لانه  دارد و آسوده ام نمي گذارد.

   چليپاي  رنجي  ناگزير...که میکشم بر دوش.

  آری چنین گذشت...

  هزارسال در  كوره آزمون تافتم  .و فکر رهایی بافتم .

 هزاربار ش به سنک از خود راندم .

 وهزاربار دریافتم،

این منم که به سنگ بسته ی اویم.

تا آنکه در آن سال:

دام  خيالي خام .به آزموني نافرجام. در كرانه نهرِ خروشانِ آتش نمرودم بر زمین نهاد  .

رودخانه اي که شادمانه وسرشار ،و بیرون از سخن من   ، ازپهندشتي ميگذشت .

گمانم رفت  ، كه چون بتوانم از گدار رود به سلامت بر آيم ، آزمونم درست و رهائيم در مشت باشد .

پس هيهات گوي، كه نه سياه روي،از گُدارِ آتشِ اين رود بر گذرم ،پاي كوبان ، به پهنابِ رود اندرشدم .

آنگاه،

وامانده اي ديدم خسته ،که پای بسته ،به شانه ی رود درنشسته بود.

به چشم رهروي مينمود چون من ، که قصد سفر داشت .

بدا که تردیدش نمی گذاشت .

ومن نيز مردد كه:

حال چه كنم ؟

 دومرد در تلاتم رود ايستاده اند.

 هردو ،دو دلند.

 آيااين يكي دلير است وآن يكي ترسو (۲)

 گفتم سر راه خويش گيرم كه آزمونم درپيش است.

داوران را آواز بر آمد که:

آزمون همين است .

گفتم :

رخصتي دهیدم تا اورانصيحتي كنم وموعظتي فرمايم ، شايد كه دست از ترس بدارد و از ضعف نفس بكاهد .

گفتند:

تو حالِ او چه داني، كه او خود رهروي است چون تو و دانستنيها را داند، اما رفتن نتواند.

همسرایان را  آواز بر آمد که  :

عافيت طلبيِ زاهدانه و وعظِ واعظانه نه او را به آن سوي رود ميرساند و نه تورابسلامت از آزمون ميرهاند.اگر قصدمرحمتي داري ،باید به همدلی وسپردن خو یش به دست سرنوشت روي آري .

پس، دل درشت داشتم . و افتاده را بر پشت . تا آسوده در آن سويش بر زمين نهم، اما به آن سوي نرسيده ،در گُردة گدارِ رود، اورا بازشناختم .

غوَلكِ دوبارة من بود ،كه در اندامم پيچيد،و به گرداب م در كشيد ،چندان كه غرق شدم .

باري، پس ازتلاتم بسيار، نيمه جان ،ا ز ساحلِ ديگر فراز آمدم .آواخ ،چنان در من در تنيده بود، كه خزنده اي به طعمة عاجزِ خويش.

و بدين قرار هفت روز بر آمد كه او همچنان بامن مي خزيد ،و قوت جان از من مي مزيد.چندانكه بي جان شدم ،نزديك به هلاك.

خيالي گذر كرد كه :پاي فراري بر در زنم ،يا دست گريزي برسر.

هیهات ،که نه پايم به كار بود ونه دستم به اختيار.

در حال كه چنين خيالها گذر ميكرد ، نغمه اي شیرین از جانبش راست شد.

گوش خواباندم تا آوايش را بشنوم.

آوا نبود.

چشم گرداندم.

آه .. نغمه نگاه بود که میبارید .

 از زبانی.یا چشمی. نمي دانم .

 در اين آشفته حالي

، خيالي گذر کرد .

در دم بانك زدم:

اين كيست كه از زبان من سخن ميگويد.

 با چشمانم نغمه مي خواند.

، وبا رگان م ترانه ميسرايد.

همسرایان ، از اعماق سرودی  ساز كردند:

هان، دست اختيا ر،

 از آستين بر آر .

 سر كن ترانه اي .

لَنترانی یی(۳)  بخوان.

من  نعره  بر کشیدم   :

گيرم كه اختيار دستِ خودم هست ،

دستم در اختيارِ خودم هست؟

آنگاه ،شگردی دیگر آغازکرد   .

دستانم  را گشود  تا دست به كاري زنم.  چنان شاد شدم، كه ميل به ديدارش کردم  .

روي گرداندم.

  ديدمش .

آه ، 

در هيات  ساحره ای  خوش سيما.

باتمناي گرمي درنگاه.

وهُرم آهي از گرمگاه.

انگار،جاني دوباره به جانم دميد ،با  :

                   شعله ی.

                                 آتشِ

                                     خورشيدِ

                                                آسمانِ

                                                        سينه اش

                                                                      این بار .

چندان كه پاي سست نمود م،

،                                      و آزمون نادرست.

آنگاه. كودكِ ذهن ،پيچاند پاي ،گردِ كمر گاهم ، وتخته بند تن م كرد.

 چندان كه رهايي از آن نتوانستم .

گفتم:

عجبا ،   آنگار ، من گرد او پیچیده ام ، این بار .

و چه پیچیدنی ، افلاکی یا خاکی ، نمیدانم  

آنگاه پا هايم را گشود تا بدين كوي وبدان كوي پاي در كشم ،و نان آورش باشم .و او خوش نشينِي به پشت اندرم..و هفت سال بر اين منوال بر آمد كه اورا ، بر گُرده می داشتم، و تخمِ رجاء مي كاشتم .

آخر الامر ،صبويي ساختم از صبر.

 و معجوني پرداختم از راز .

وچهل سال برپای ايستادم،

تا برآيد از آن صبو ،نيرنگي.

بر آمده اكنون.

                   در آن  كفي افيون.

.تا كي بنوشانم به او زخمي.

تا بر زمينم وانهد اين بار،

آن غولك اجبار ،

                 اين كودك ناچار .

                یا

                   اين كودك اجبار .

                                    آن غولك ناچار

۲) - از برتولد برشت در  نمایشنامه  " استثناء وقاعده "

(۳)- لن ترانی -در تداول عامه فارسي زبانان ، ناسزا و درشت گفتن . بد و بيراه گفتن . درشت و خشن گفتن .  و رجوع به لن تراني شود که ماخوذ از آيه شريفه «قال لن تراني ولکن انظر اءًِلي الجبل » باشد و البته معني فوق را کلمه در آيه شريفه نمي دهد، فارسي زبانان اين معني به کلمه داده اند ---خداوندی که چون نامش بخوا نی/ نیابی در جوابش لن ترا نی-     نظامی کنجوی

 ادامه دو "من"  

   بايد نقابها را از چهره خود وديگران برميداشتم تا يكديگر رادوباره ببينيم ، بايد خودم  را از نگاه خودم ميديدم، نه از نگاه ديگران .بيشتر اين نقا بها رادوستان، آشنايان،  وساير مردم بر چهرة هم  نهاده بودند ،آنها ميخواستند يكديگر را را با همان تصوري كه خودشان از یک دیگر  دارند ببينند  ، نه آنطور كه  هر كس، در واقع هست.  خب من همه اين انتقادها  را  درآن موقع  ميپذيرفتم، وآنها را به عنوان نقاط ضعف ، قبول داشتم،بدون اينكه تاثير آنرا در آينده ام جدي بگيرم.بنا بر اين  با يكنوع ترديدوناباوري، به فكر باز سازي خودم افتادم  ، ميخواستم خودم را دوباره بدست آورم .هميشه فكر ميكردم ، يكي از موفقيتهايي كه، شخص ممكن است به تصادف يا بر اثر تلاش  در جهت شناخت هستي خويش ، كسب كند، رسيدن به مرحله اي از باور است( در بارة باور بايد بيشتر فكر كنم) . تااينكه ماجراي آن مرداد. در آن سال . بر  من واقع گرديد.ووضعيت من را به نفع اين ايده تقويت نمود.

۴-بازگشت به گذشته

         بهارآنسال براي من بايك مصيبت آغاز شد. مصيبتي سنگين ، كه ميتوان گفت،  اولين چالش جدي من ، با مسئله مرگ بود.سه روز، مانده به سيزده ، به قول مادر بزرگ،  نحسي سيزده خودش را مثل بختك انداخت  روي خانواده ما.  تا16 فروردين كه مراسم هفته تمام شد ، هنوزكسي  نمي دانست  چه اتفاقي افتاده است. من همانروز ها نوشته بودم، «لاشه يكي،دريك سحر گاه در پس كوچه هاي متروك رها ميشود، لاشه زنده ديگري با آبگوشت زندان  عادل آباد ورم ميكندتا  زندگي پر ملال ،گل سر سبد ي  ،  را باچشماني هنوز باز ،  ايستاده بميراند ،وصداي شروه اي از توي نعشكش بلند شود كه : وِلُم تا تو نيايي من نخندم ».اما اينطور نشد .  خنده هاي دزدكي را حتي در همان ساعات اوليه  ميشد روي بعضي از لبها شكار كرد. .از روز دوم به بعد درميان اشكها و حق حق ها و در فرصتهايي هرچند كوتاه ، جنبه هاي مضحك زندگي ،بدون داشتن  نمودي نا متعارف  در ميانپرده ها ،خودرا نشان ميداد ،و موجب خنده هاي كوتاه در انظار، ياريسه هاي  پنهاني زير چادر ميشد .به تدريج كه زمان  ميگذشت، و ازنمايش مرگ  فاصله ميگرفتيم ،  جنبه هاي ديگر زندگي كه رابطة بيشتري با سرشتِ انسان داشت ، حضوري چشمگير مي  يافت. در  عصرِ روز واقعه ، گره خوردگي  نگاهِ  دختران دم بخت  ،با   برق چشمهاي پفكردة وتبدارِ جوانهاي فاميل ، به وضوح مشاهده ميشد  .

.. بعد از خاكسپاري، وقتي كه آبها از آسياب افتاد ،و همه رفتند  سرِكار و زندگيشان، من تازه يادم به بهار افتاده بود .يكراست رفته بودم سراغ شكوفه هاي پرتقال ،ونشسته بودم كنار اطلسيهاي رنجيده . ...اودست ميكرد زير خاك سياه باغچه وميگفت ،اينجا مثل آفريقاست ،چه خاك پر رنگي !  . پمپ آب را كه روشن كردم گفتم ، درسته اينجا باجاهاي ديگر  فرق ميكنه ،علفهاي وحشي، در اينجا ، با،  اولين بارش  ،جوانه ميزنند،    ميشكفند ،بذر ميدهند وميميرند .يعني  درفاصله ،  ده ،  دوازده روز، تمام  وظيفة حياتي خودرا به انجام ميرسانند، و دل به انتظار بارشي ديگر ، خوش نميدارند. بيستم فروردين كه بيايد، ديگر، خبري از شكوفه ها نيست. اوبه شكوفه ميگفت ستاره . دريغ از يك ستاره. دلم گرفت.  انگار همه چيز به تابستان سرازير شده بود، چيزي مثل پايان جهان .    روز ها كه گذشت ،شبها كه پي در پي آمدندو رفتند ، تازه باور كرديم، كه ديگر هيچگاه اورا،  نخواهيم ديد. او آدمي قديمي بود ،كه با كتاب حافظ از چهار راه ميگذشت* و من.  اورا از ازل ، ميشناختم . از هزار سال پيش،  از همان موقع كه فرق موج وماهي را نمي فهميدم واو  ،با حوصله برايم توضيح ميداد . لب جوي خيرآباد توی "چاه بیدو" زير سايه نسترن، وبيد هاي مجنون مينشستيم وبه صداي قورباقه هاي نر گوش ميسپرديم.وقتي ماهي ها دسته دسته رد ميشدند من ذوق زده ميشدم واو نگاهم ميكرد .  او تنها كسي بود كه اسم مرا  را با  با كسره بيان ميكرد . الان دلم ميخواست اينجا بودي ، دوباره  مينشستي كنار اطلسيها ..دست ميكردي زير خاك باغچه وميگفتي :اينجا آب وهواش مث اوگاندا است . بعد باصداي بلند ميخنديدي ، از همان خنده هاي هميشگي، ومن ميزدم زير گريه وميديدم كه مادر بزرگ، با دل درد كهنه اش ، چمبره زده ، دور كُنده نارنج، و يكريز،   با حركت دوراني انگشتانش توي هوا يك چيز دًٌوار بلند بسيار نقش را نشان **ميدهد وهي صورتش را خنج ميزند.هر حادثه بدي غير از مرگ ، بنظرش مضحك   ميرسيدوبه خنده اش واميداشت.  وقتي يك خبر غير منتظره  ، راجع به بدبياريها ي اعضاي خانواده ميشنيد  ،از خنده سياه ميشد . آنروز،كه توي آمبولانس ، دستهاي يخ زده وكوچكت رااززير متقال ، توي دست گرفتم، گفتم ، حتما يك استكان عرق ،  حسابي حالت را  جا مي آورد ، اماتو مسئله را  كمي جدي ترگرفته بودي و حسابي ترس برت داشته بود ..  قبلا، در  چنين فضايي ، مثل يك پرنده كوچك اسير ، دل ميزدي اما اينبار . دلي براي زدن درسينه نداشتي  و به همين دليل به محض اينكه من را در كنار خود يافتي ،آرامشي راكه هميشه به دنبالش بودي به دست آوردي .و وقتي رسيديم كنار آن  گودال ابدي همه چيز به حالت طبيعي خود برگشت .حتي  وقتي قرارشد از آن بالا  نگاهت كنم، بنظرم رسيد كه از يك طربناكي غير قابال انتظار باز گشته اي و  آثار  انبساط، ،  در گوشه لبها وگونه هايت به وضوح ديده ميشد..البته اين تبسم را  ديگران نيز ديده بودند .چنددقيقه بعد وقتي همه مان دور آن  تل خاك   چمبره زديم  تا از واقعيت جديد تو، اطمينان حاصل كنيم ،گفتم،  همان دور وبر ها هستي ، يك جايي روي سنگ قبري سيگار دود ميكردي ،بعد بلند شدي وپشت به ما رفتي ، ودوباره خنديدي ، از همان خنده ها ، فهميدم كه اين قضيه را هم به مضحكه گرفته اي، قبلايك جايي خوانده بودم كه انسان ،با مردن ديگران، مرگ را تجربه ميكند، ونه با مردن خودش .كمي  راحت شدم  ، پريدم يك مشت دانه ريختم جلوي كبوتر هايت . مادر غمباد گرفته بود، بيني دختر عمه شده بود عين لبو .توطاقت نياوردي و راهت راگرفتي، رفتي سر قبر آقام  ،پشت به قبر نشستي وآخرين نخ  سيگارت رابيرون آوردي ،خيلي راحت آن را روشن كردي و دودش را  بدون  ملاحظه  ، فرستادي توي ريه ها. اين درحالي بود كه، من تا عصرهمان روز ، از ترس.جرات سيگار كشيدن  نداشتم.

براي مراسم چله، واقعا، انتظار كشيديم .زمان به كندي ميگذشت .خصوصا براي آنها كه  به زندگي عادي  خود باز نگشته بودند.وقتي زندگي ريتم عادي خودش را دارد، مرگ ومير آدمها  تاثير  چنداني درزندگي ديگران ندارد.اماوقتي به كسي كه از دست  رفته  فكر ميكني، گويا دارد باسرعتي كيهاني  ،از تودور ميشود،  درست در چنين  فضايي  بود م كه  ، يك تخيل  آرام مرا به درون كشيد.حواسم را كه جمع كردم   كسي داشت  من رابا كسره صدا ميكرد . اواخر تير ماه،من ، مادر، پسر وهمسرم  كمر بند هاي سفر رابستيم ،وراهي سفر شمال شديم.

-*-مضمونی از :محمد باقر ایزد آبادی.

**- چیست ا ین سقف بلند سادّه ی بسیار نقش ـــحافظ

۵-سفر به شمال

       از  زمان باز يافته مارسل پرو ست، تا سِندِه ی مختارِ پاسبان. از هزارتوي شيره كِش خانة خاتونْ سادات ، تا مردادِ آبي، اگر همينطور هي بنويسم وهي پاك كنم، همين اتفاقي خواهد افتاد كه هم اكنون در جريان است.پس، به نگاهم باز  ميگردم . به آن تابستان و ماجرای سفر.

      ميتوان نوشت که ماشين جاده را ميبلعيد و مرا به زماني نيامده ميبرد. بعد ها دانستم که من از قبل به این زمان دعوت شده بودم .وقتي در آن بيابان از روي كش و قوسهاي بعد از ظهر هاي خمار وبرگهاي پلاسيده ، عبور ميكردم ،همه چيز رابه وضوح ميديدم .و چنين شد كه من اكنون در كنار خود ايستاده ام ودستهايم پر از كلمه هاي راز آميز  است . اگر همينطور پيش بروم و مكانها و زمانها راپشت سر بگذارم ، بالاخره خواهم رسيد.به آن غروب. به  مستي توي نارنجستان بابا بزرگ، به راه سنگلاخي بين مزارع سرسبز ،به جنگلي از نسترنهاي زرد،به  شب بو، ويونجه زار  ،وشوق ديدارستاره هاي كوير ، وراه ،   ومه ،و جاده ،واوكارينا  وجاده،  واوكارينا  وجاده،   و لا لا يي ملايم لوراخانوم «يك» .و خواب.

      وقتي در آن غروب بيدار شوم، همه چيز بوي شبدر تازه خواهد داد.و رنگ سبز توي چشمانم پهن خواهد شد  ،بو ی اسب ،بو ی دولخ و بوي جواني همه فضا را عطر آگین خواهد كرد.

    از خاكسپاري كه برگشتيم  ، يكسراست رفته بودم سراغ نهانخانه، يا به قول خودش گنجه كفتري .سرپلة  بزرگ وجاداري رويِ پشتِ بام . ،محل مناسبي براي روزه هايِ  سكوتِ او وسئوالهاي بي پايانِ من وبقول او دِنجگاهي  ، براي مهربان شدن.منظورش ، خلوتي بود كه گاهي، در آنجا حاصل ميشد .ودود دم مختصري كه راه مي افتاد . وسايل وموادِ لازم را هم ، ملزومات نام نهاده بود . آن سرپله بدون پله،  آن گنجه كفتري بدون كبو تر ، اين نهانخانه با سوراخ فتیله های فراوانش و همه  اين اسمها ی  بی  مُسَما  جان ميداند براي مخفي كردن ملزوماتی که میگفت .

      اوهیگاه  چيزي براي پنهان كردن نداشت و پنهانكاري را نشانه عدم سلامت جان میدانست  .  اما در اين مورد خاص ، مواظب بود كه به امنيتِ دیگران ، صدمه اي وارد نشود  ، او به خوبی میدانست که دلواپسيِ ديگران ازمشاهده چنین ناهنجاريها، در واقع به خاطر ترسي است كه ازبه خطر افتادن منافع خودشان دارند. نوعی خود خواهی كه دوست دارند تيمارداري و دلسوزيش بنامند.اما با وجود دانستن این مطلب نیزبه دلسوزي ظاهري آنها هم به ديده احترام مينگريست. .يكوقت ، به دوستي گفته بود:هر آدمي ،ممكن است براي خودش حماقتهايي داشته باشد كه فقط به خودش مربوط است . پس چرا بايد بگونه اي رفتار كند كه ديگران  از كارش سر در بيآو رند.او معتقد بود كه ،  دانستن هميشه به آدم آرامش نميدهد. بلكه برعكس ، در بيشترِ موارد،  ندانستن  امنيت بخش تر از دانستگي  است.شايد به همين دليل بود كه  هيچوقت ، باافشاءرفتار هاي خاص خود  ،موجبات ترس وعدم آرامش ديگران  رافراهم نميكرد.. ودر مقابل به آنها،نيز حق ميدادكه اجازه ندهند كسي در زندگي خصوصيشان سرك بكشد هرچند بنظرش این ملاحظه نیز  به معناي تضمين سلامت وامنيت كلي  جامعه نبود .

       

   حال من دور از چشم ديگران ، آمده بودم اينجا،در نهانخانه ، دنبال چيزي بگردم كه ديگران نمي بايست از آن بويي ببرند.دنبال چيزي كه فكر ميكردم شايد بي ارتباط با مرگ او نباشد .چه چيز، من را به اين جا كشانده بود ؟گماني ناگزير در رفتني ترديد آميز، يا يك رانه ناخودآگاه دیگر،نمي دانم  ،  شايد هردو، بهانه اي   براي شكل گرفتن اين نوشته بوده است..شايد « اراده انسان در خصوص گام نهادن در راه اصالت به تنهايي كافي نباشد» قبلا پيش خودم  فكر كرده بودم، كه ممکن است كم وكسر ی هایی  در همين  زمينه   ، موجب به وجود آمدن این وضعیت شده باشد .ــ البته خامي اين گمان  ،نشان  از علت  ديگري براي آمدنم به اين بيغوله را ميداد  كه در آن موقعيت متوجهش نبودم ــ. البته  بعيد هم نبود. توي ماه هاي اخير، پيسي ونداري ،مرتب به سراغش آمده بود و كم و كاستهايی را هم گاهن ،برايش پيش ميآورد.البته نه آنقدر حاد  كه توي خورد وخوراكشان تاثير بگذارد. اما اين اواخر به دليل، باز نشستگي زود هنگام وكاهش  ناگهاني حقوقش ،  مجبور شده بود بودجة  كاملا بسته اي را به خودش تحميل كند.

 

     البته مي خواست از اين نظر، به خانواده آسيبي وارد نشود . همين طور در حال فكر كردن ،  به اين مسايل دارم همه چيز را زير ورو ميكنم .اينجا زير اين سبد ، آن جا  ،كنارآن بخاري، توي اين جعبه ، پشت آن بالشت.همه جا  را داشتم ميگشتم وپيدا نشدن قوطي مورد نظر، فرضيه اهم تحقيق راقرص و قايم تر ميكرد، نمي دانم چرا ته دلم نمي خواست كه  شك من به يقين بپيوندد.احساس ميكردم كه باگذشت زمان تمايلم به اثبات فرضيه ضعيف ترميشود.حالاديگر، هر دو دستم را به كار گرفته  و اينور وآنور را ميكاويدم ،وتمام سوراخ سمبه هاي نهانخانه را سرك كشيدم اما  چيزي دستگيرم نشد.كم كم ، نگراني اوضاع روبه وخامت خودم مزيد برعلت شده بود. ازمقصد كه با آن عجله به را ه افتاده بودم  فقط براي يكوعده با خودم بر داشته بودم .

         ساعتی با این حال گذشت ومن داشتم به و ظيفه دشوار سفت و رِفت ايستادن  تمام بعد از ظهر،جلوي درمسجد آنهم با اين احوال نزار فكر ميكردم وهمين باعث شد كه مسئله كند وكاو را با جديت بيشتري دنبال کنم .  اين بار روي پنجه پا ايستادم و سرم را تاگلوگاه و دستم را تا شانه به داخل گنجه  فرو بردم  ، و پرماسه كردم ، پرماسه كردم ، بالاخره چيز آشنايي به دستم خورد.گيرش آوردم،  سريد توي دستم. مثل ماهي كه روي قلاب ميزند. چابك ،خيط راكشيدم .حالاقوطي توي دستم بود . حاضر دردست. قوطي هميشگي ،حالا مانده تا از محتوياتسش مطمعن شوم. فلفور تكانش دادم ،همان داخل گنجه با وجودي كه با چشم  چيزي پيدا نبود نگاهش كردم، پر بود.پر از حبه هاي ناز  ،سرش راكه باز كردم . بوييش پيچيد توي كاسه سرم،بوي آرامش، بوي  مهرباني ، بويي  كه برايم تازگي نداشت. بويي كه بارها استشمام کرده بودم  براي يك لحظه  بغض گلویم راگرفت   ، بغضي كه كال بود. چيزي توي سرم هوهو ميكرد ،يادم افتاد به روز هايي كه مي آمدم اينجا و او سعي ميكرد به من خوش بگذرد.دستپاچه شدم، بي اختيار، حبه اي را كه برداشته بودم سرجايش  گذاشتم، همه چيز را مرتب كردم  ، و ازخانه زدم بيرون.

۶-حالا ... تو بگو

حالا بايد به كجا بروم ، با اين آشفته حالي.

  شما بفرمايد جناب مخاطب گرامي ،  قاطي  شدن من، در آن واقعه،  از كي آغاز شد ؟

 -چه ميدانم.

توي خانه آن مرد .آن مرد گرفتار. يادت نيست؟

 -گرفتار ؟ گرفتار چي

گرفتار  خودش دیگر .ببین توی آن سفر کذایی ، از آن بالا  كه آمديم پايين كجارفتيم؟

 -ها.

هاكمه . در آنجا در عرض دو ساعت دانستم که رهایی و عوامل محدود كننده آن جای دوری نیست . مراجع قدرت دروني . پاسخ فوري وپاسخ آني . هي دور سر خودم چرخيدم.    هي چرخيدم. وچه چرخيدني

 -وبعد

وبعد زنگ زدم به یک دوست . یکی که خیلی میشناختم . توی  بارن دویدم بطرف یک کیوسک تلفن..وبعد ..انگار همه چیز محو شد ...بنظرم ..

 -وبعد 

وبعد چشمهايم راكه باز كردم ، گیر کرده بودم یک جایی ،بنظرم در تارهای یک عنکبوت ، یک خانه بین تارهای شفاف یک عنکبوت .خیلی خودمانی وبدون زجر . ولی همه چیز همان طورمحو بود ورنگها مرتب عوض میشد .کجابودم ، ها ... یک جای غریب .جایی بين باران ، اشك و تراشه هاي نور ، باپاي برهنه و خيس .خورشيد يك جور عجيبي از لاي شاخه ها ميباريد. من با  آنها حرف زدم .با همه چیز .انگار مرا طلبيده بودند،نه... نه  مستی نبود .درست یادم هست همه چیز صبح بود .بنظرم صبح بود ه . در ادامه هما ن جای بلند . بعد همه چیز شروع کرد به چرخیدن . کیوسک تلفن، من، همه چيز چرخ ميزد .همه از جنس هم شده بودیم . بدون واسطه اي .چرخ ..چرخ.. انگار دوباره همه دور من میچرخیدیم ،دورهم میچرخیدیم. وهمینطور ادامه داشت، یکباره توی دلم غنج زد  و نشستم .خبری از خانه عنکبوتی نبود خستگی هم نبود فقط حال ....خلاصه یک حس غریبی بود ولی خیلی قشنگ. با هم بودیم .من وهمه اشییاءدور وبرم .حشره ها ،وهیچ چیز  مشمئز کننده نبودند. مثل نوعی وضعیت اولیه .بدون اینکه خبری از کار ، سفر ، موقعیت اجتمایی و حتی شخصیت خودم داشته باشم .همه چیز بدون قضاوت سرجای خودش بود . نمی دانم چقدر طول کشید ولی هنوز کنار کیوسک بودم وگوشی هم توی دستم بود ....

  بعدها يك جايي خواندم  كه اين قبيل چيز هاكه دست ميدهد همان ذرات گسسته  بیداریست . لحظات برق آساي هوشياري .اما چرا  اينقدر گسسته؟

 -یعنی...تو..  ...واقعا توی ...

نه. نه .من به خواب کسی یاچیزی نرفته بودم . او آمده بود توی بیداری من .خودش .من حتی توی فکرش هم نبودم که این طور واضح دیده شود .  .این خودش بيداري نبوده ؟

- نمیدانم

 در ادامه يك  جاده بلند ،من خودم را به اين بيداري دعوت كرده بودم . ميدانستم  دست کسی درکار نیست . خودم بودم باخودم .ولی از اولش هم ميخواستم جايي بروم كه آ خرش گريه باشد.

همه شان جمع بودند،حتي نمايشنامه هايي كه سالها گم شده بود، بتدريج مكانهاي از دست رفته همه در من باز آفرینی  شدند.من در زمان آزادانه رفت وآمد ميكردم.

وبعد...

  فکر کردم که، حالا واقعا نميتوانم بگويم كه آن فهميدنِ ناگهاني ، خودش به پيش فهم هايي نياز داشته است؟

 -اين يك رويداد بوده ، يك رويداد از آن خودكننده.

آري بنظرم بايد همان بوده باشد،همان كه گاهي بعد از آن روز لحظاتي  مرا به اعماق برده است ، فقط با اشارت ابرويي.همان رودخانه بزرگ هستي كه پيوسته از كنارمان ميگذرد وگاه لمعه اي وذره گسسته اي از اين موسيقي كرانمند جانمان را نوازش میدهد  ..مرگ. مرگ عزيزي گاهي من را به هستي پيوند داده است مثل همان مصيبت بزرگ .

و حالا در فاصله اي كه بين من وكاغذ ديواري باقي  مانده وبدون اينكه بتوانم چيزي را پاك كنم بايد همه چيز رابنويسم .

 - چه چيز را ؟

همه چيز ، هرچه بسرم آمده ، قبل وبعد از آن رويداد،هرچه كشيده ام.البته به هيج وجه پشيمان نيستم حتي احساس رضايت هم ميكنم .هرچند بايد اعتراف كنم كه چيز دندان گيري  نصيبم نشد .اما روي هم رفته مثل اينكه واقعا راضي هستم  . يعني حقيقتا  اگر  همان راه اولي راادامه ميدادم فكر نمي كنم حالا حرفي براي گفتن ميداشتم ،در صورتي كه الان الكي هم كه شده، سر شار از نوشتن هستم .

  - خدا به فريادت برسد.دل پري هم داري!

.اما ميدانم كه نوشتنش خيلي ضعيف از آب در ميآيد آنهم براي آدم هپروتي مثل من. فكرش را بكن ، مردك خودش دست كمي از يك آدم در حال موت نداشت .

-كي؟

من داشتم از مقابلش ميآمدم .رو در رو .براي يك لحظه فكر كردم يك رهگذر معمولي است  ، مثل خودم .آخر آدم مثل من هم كم نيست.

 -بله بله كم نيست.

اما در عين حال ترجيح دادم كمي احتياط كنم ، به همين دليل  راهم را كج كردم .بايكجور ترس به طرف خودم رفتم . اوهم راهش راكج كرد .درست از همان سمت.

 -و توخودت با چشم خودت ديدي؟

.نميدانم چرا نميتوانستم پشت سرم را نگاه كنم. اماهمان موقع بود كه به من رسيد وبامن يكي شد وتوي گوشم چيزي گفت .

 -چه چيزي گفت ؟محض خدا اينقدر لفش نده.

صدايش مثل يك همهمه بود .مثل صداي تظاهرات از فاصله اي بسيار دور، درست نفهميدم.

 -خداي من ، تودوباره زده به سرت !

نه من توي خودم بودم، دراز كشيده بودم پشت پلكهايم ، بنظرم پشت در يك آپارتمان بود. حالا به وضوح ميديدم كه كسان ديگري هم يكي، يكي  ودوتادوتا ميرسيدند پشت همان در .اما مرد كه رسيد آنجا ، همه راه دادند كه عبور كند .مثل  يك آدم مهم.

 -كه اينطور!

هيچكس حرفي نميزد ،فقط همه سعي داشتند   يك چيزي رانشانش بدهند.

 -چه چيزي را؟

چيزي را كه نه ميتوان نوشت ، نه گفت و ه کار دیگری .

 -نگفتم زده به سرت ؟

فقط ميشدآن را گريست.

 -(سكوت)

اولين لحظات آن مثل شروع يك باران بي موسمه با چند قطره سر گردان شروع شد.

 -(سكوت)

بعد مثل يك سمفوني سنگين اوج گرفت جل  و  جل، اشک بود که میبارید.

 -كه اينطور؟

بعد هق هق شد .هركس سعي ميكرد  ديگري را آرام كند.

 -خب تو آنموقع چكار ميكردي ؟

من ..من داشتم.. بنظرم ....دنبال مداد ميگشتم .در هر حال من آرامش داشتم. مثل بقیه نبودم.

 -بسيار خوب .حالابيا سرت رابگذار روي شانه هاي من .

شبهاي بعد فقط صداي زوزه بود مثل ز وزه ماده گرگي كه بچه اش را ...ربوده باشند.زن، شبها میرفت توی باغ، یک جای خلوتی پیدا میکرد وهی زوزه میکشید.هی زوزه میکشید.

- بيا.. بيا سرت رابگذار اينجا وقدري آرام بگيربگذار حالا من برايت تعريف كنم ميفهمم... اين را يكبار توي دريا وقتي قوس رفته بودم زير آب ،تجربه كرده ام.راستش يادم رفته بود نفس بكشم .ميداني؟يكوقت در يك جايي خواندم كه :آخرين كار انسان هنگام مرگ باز دم است واولين كاري كه هنگام تولد انجام ميدهد دم است . دم حيات بخش است وبازدم آرامش بخش پس ما در هر دم وباز دم مرگ وزندگي ،زندگي ومرگ را تجربه ميكنيم.در بازدم آرامشي مرگ گونه وجود داردودر مرگ آرامش وسكون ابدي . پس در باز دم بيشتر احساس آرامش ميكنيم .اما دردم فقط هيجان وجود دارد .

ببين ،من نه سرم را جایی ميگذارم ونه حاضرم به حرفهاي صدتا يك غاز وظاهرا منطقي تو گوش بسپارم ،ونه حاضرم تن به بازدم آرامش بخش تو بدهم . تازه ميميرم براي دم وهيجان آن  . اصلا به نظر من يافتن آرامش بابرنامه ريزي قبلي غير ممكن است.

وفقط يك آرامش خود به خودي داراي معناي حقيقي است يعني در واقع براي يافتن آرامش بايدبدنبال چيز ديگري غير از آرامش باشيم.

 

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

       به عبارتی: 

        از نگاهِ هايدگر ، رويدادي كه تعلقِ هستنده به هستي را در نوري، جرقه اي، ودرلحظه اي روشن ميكند، و در هم تنيدگي ا نسان وهستي را دراين لحظة برق آسا آشكار ميسازد، « رويدادِ از آنِ خود كننده»، ناميده ميشود.عبارتِ «رويداد از آنِ خود كننده » را ، آقاي بابك احمدي از تاويلِ يك واژه آلماني درتاليفي بنام « هايدگر و تاريخ هستي » در دسترس ما قرار داده است .به گفته مولف ، اين كلمه به عنوان يك كلام راهنما موضوعِ كتابي از هايدگر به نام «اداي سهمي به فلسفه » ميباشد. گفته ميشود که اين كتاب ، در دورة دوم كارِ فكري هایدگر ، در فاصله سالهاي 1936تا1938نوشته شده ودر سال 1987چاپ ومنتشرگرديده است . اين كتاب از نظر بسياري از شارحان انديشه هاي او مقامي هم وزن با معروفترين ترين اثر ديگر ش،« هستي وزمان» دارد.

      توجه هايدگر به معنايِ هستي ،كه در ‹هستي وزمان› ، پيرامون (دازاين) و پرسش بنيادين او ،دور ميزند ، در « اداي سهمي به فلسفه» به محوريتِ رويدادِ از آنِ خود كننده، در بيكرانگي دِلچَسبي، همچنان به كَنكاش پيرامونِ معنايِ هستي پرداخته و بدون دستيابي به پاسخي نهايي ،همچنان ادامه مييابد . در اين كتاب پاسخ ها، آغاز گرِ پرسشهايي دوباره ا ند.و ، «ارزش هر پاسخْ در مسيرِ راه هايي است كه براي پرسشگر ميگشايد.».در كتابِ «هايدگر وتاريخ هستي »، مطالب بسياري در توضيح «رويداد از آن خودكننده» بچشم ميخورد. زيرا ،به اعتقاد مؤلف ، كتاب« اداي سهمي به فلسفه»، كه عنوانِ دوم آن« در بارة رويداد از آن خود كننده » است، به زباني بسيار دشوار نوشته شده ، وبرخلاف ساير آثار فلسفي، كه در طول زمان مور د شرح وتاويلهاي فراوان قرار گرفته اند ، اين اثر ،زندگي فرهنگي خود را به تازه گي و ازسال1989 آغاز نموده است ،بنابراين به زماني بيشتر نياز دارد تا تن به خلاصه شدن وهمه فهم شدن بدهد. لذا مولف ، نهايتِ تلاش، هوشمندي وذوقِ خود را در شرح، تفسر وتاويلِ اصطلاحاتِ متونِ مورد استفاده در تهية اين كتاب، بويژه عبارتِ محوريِ «رويداد از آن خود كننده» ، به كار بسته است..از نگاه هايدگر، «رويداد از آن خودكننده » اتفاق افتادن امري خاص است .امري كه معنايي از هستي را از آنِ ما ميكند.بگونه اي كه هستی ،با چرخشي نو ، جلوه اي ديگرمينمايد و افق ديگر ي از خود را به ما نشان ميدهد . اين مكاشفه معنايي ، ميتواند از رخدادي كاملا شخصي ، يا رويدادي به كلي همگاني حاصل شود.در فصلي از كتاب ، از زبان هايدگرميخوانيم : آشكارگي اي ‹كه› بيرون من، وخارج از سخنِ من است، «رويدادِ از آنِ خود كننده» اي ا ست ،كه با من رابطه مييابد ،و گشايندة فضايي براي من ميشود.

۱)      چنین به نظر ميرسد كه انسان ، گاه ، در رویارویی با برخی از پدیده های هستی بی خود و خواست ، جزیی بیو اسطه از آن  شده  و در ذره هاي گسسته ی  هو شیاری شناور  می گردد .گویا این لحظه خود آمده نوعی  گوش خوابانیدن  به آوای هستیست   . لحظه هايِ حسِ تعلق ويگانگي ،که جز مستحيل شدن دريك كليّت، معنايي بر آن مترتب نیست .گویی در اين لحظات ،هستی ،چنان آغوش ميگشايد، که جهان و هر چه در او هست ،از آن هم ميشوند .وشخص، در بي خبري محض ، جزيي از این رويداد ميگردد .(من گاهی درماه گم شده و گاهی باقطره ای باران باریده ام. آیا هرگز زیبایی همبستگی آدمها دررابطه با  یک کسوف فراگیر یا زلزله یا آتش سوزی بزرگ را مشاهده کرده اید ؟ ) دراین حال ، انسان نه نظاره گر است ، و نه موضوع نظاره ،نه خرد ورز است نه زیباپرست و نه هیچ چیز دیگر . شاید آدم دراین گشودگی، تنها جزء لاینفکی از "هستی "باشد ، که در زمانی بی زمان به روی خود گشوده شده است .انگار بودن یا نبودن مسئله ای نیست ...نمی دانم ،شاید فقط شاعر بتواند امکان بازنمایی این لحظه شهودی را در خود آگاهش بیابد .

۲)      اما اين  گشادگی هستی ناپایدار است و گسسته . گویا، این رو نمایی باشکوه نمی تواند  نشانه سرسپره گی دایم هستي به انسان باشد . کافیست با نيم نگاه به خارج ازخود ، حتی با اولین ذره خود آگاهی ،این جادو باطل شود و تو باز به دنیای و ا قعیتهای تردید آمیز پرتاب شوی و این هستیمندی اصیل زایل گردد .در اين وضعيت است که سايه هاي ملايم ملال ، از پشت وقايع نيامده ، بر ما میتازند و ما را به هستنده ای ناگزیر  بدل میکنند . اینجاست که ترس از رخداد هاي نيامدة ناگوارِ ، امکان از دست دادن دلبستگی ها، کاستی وناتمامی ها ، فضاي ذهن را تسخير کرده و انسان را به «خود » باز میگرداند . سرگشته درپیچ وتابهای روزمره گی وضرورتها ، با اسار تی محتوم درقضا و قَدَر ، اما نه چون حیوان . بلکه چون   "انسان" .انسانی که می فهمد، دوست میدارد ،غریب  است ومتناهی اما درعین حال نا گزیربه زندگی . دراين احوال انبساط در چهره به این سئوال ميچسبد که: « مرا در منزل جانان چه امن عیش ... ...» شاید اين حس ملال و سرگشتگی ، خود ،« رويداد از آن خود كنندة » ديگري ست، كه نا پایداری و بی وفایی هستي را به ما گوشزد میکند .و باز دوباره بودن ونبودن  مسئله میشود.

       اما آنچه در اين معنا، با اولين نگاه ، به دل مي نشيند، نگاهي ست كه،    رويدادِاز آنِ خود كننده   را، به  پژ و ا كِ  آو ايِ  هستي ، تشبیه  ميكند . با اين نگاه است كه  ميتوان هماره  خود را در سكوت و سحرِ  این  شعر کوتاه    يافت و پرسید  كه   واژگانِ  این  هایکو  با چه جادویی در آميخته كه انگار  هستي را ، بی حضور  انسان  بازنمایی  کرده است   .

.بركه  كهن /  آه  /  جهیدن غوکی /  و  آوای  آب .

   سكوت  در آميزه اي از مه  وگیاه و    رو شنايي.  و   آنگاه موسقیي آب ، در حسی بی زمان.

 يا حضوری دربي ححضوری .« هستي بدون انسان ».

 بدان سان كه هايدگر در چرخش دوباره حقيقت به سوي خويش آن را يافت  ،وپوشيدگي آنرا بر مَلا ساخت .

سوالي دارم كه :  چه تجربه اي شاعر را  در سرايش اين شعر همراهي كرده است  ؟

يا كدامين  خواست  نقش اساسي را درگشايش چنين فضايي براي شاعر بازي كرده :« خواست شاعر» يا« خواست هستي»   ؟

آيا شانس زيستن در فضايي  بدين گونه ملكوتي  در «امكان »هاي زندگي همه آدمها وجود دارد ؟.

  اين   سئوال را چه كسي جز «حافظ بزرگ ما»صلاحيت پاسخگويي دارد  ؟ شاعري، چنان  شناور  در محرميت وناپوشيدگي  كه  ،به كف آوردن هستي را به مدد « طالع»  مدد كار ،و فيض روح قدسي» ، امكانپذير  ميداند. ،و دوم: هايدگر ، كه اين «شدن» را   به ارادة هستي  واميگذارد .ومعتقد است : «تصميم  انسان درخصوصِ گام نهادن در راه اصالت به تنهايي كافي نيست  ،و بايد چشمْ انتظارِ گشايشي باشيم  كه خودِ هستي آنرا فراهم ميكند»  .

اما انسان خود معنای شگفت هستی است ومیتواند  بوي خير وشر را  ،   از فاصله هاي دور تشخيص دهد    . چه حساس بودن به « آواي هستي ، در انسان انگيزشي حياتي است .بطوري كه   هر فهمي در انسان    ، در يك حركت دوراني  ،از پيش فهمي اندك آغاز شده   و ادامه مييابد  تا  راز هاي پنهان ، يكي پس از ديگري ، بر وي گشوده گردد.   . اما هيهات كه در رسيدن به  پاسخي نهايي ،به اميد پاياني   دل خوش داريم  .چه ما هرگز  به پايان جهان نخواهيم رسيد.

 پس بهتر است  اين لحظه ،دل  بد ين گزاره ببندم كه   آشكارگي هستي  نه تنها براي انسان  بلكه براي  كُلِ هستندگان امكان پذيراست و اگر در نظر بازي ، محرمِ دل باشيم، آفتاب  به مهرباني با ما هم وُثاق مي شود.ذاتِ درخت ، در هياتِ سروي با ما سخن ميگويد و ذره اي  سنگ در كف  ،گشايندة معناميشود

      چنين كه مينمايد ، بايد پژواك  اين آوا،  در لحظه ي كوتاهي  جان  مرا نیز نوازش داده باشد  ، كه من  نيز ذره اي كوچك از جهانم و پيوسته در معرض پژواك آواي هستي قرار داشته ام . يكروز ، با «مويه اي زار » ،  ناتمامي انسانم را به رخ كشيده   ،وامنيتم را با حَتميتِ مرگ در هم آميخته ، و ديگر روز،  چون  بانوي   پَر  َو  نسيم * و ارَهاندَتَم اَز اين اندوه** وبا قطعيتِ زندگي  بر هستن  خويش آگاهم نموده ، چندان كه موجي در من جاريي شده كه:

 «ساقيا بر خيز ودر ده جام را/ خاك بر سر كن غم ايام را» .

(بعدهاخواهم دانست  كه مرگ هميشه رويدادي هشدار دهنده وهوشيار كننده بوده است.و تمامت يك زندگي فقط از راه تناهي آدمي ومرگ او باز شناختني است.)

     بدين قرار ،چگونه ميتوانم به خواست خود،و در هياتِ   ناظر ي  بي طرف ، بيرون از زمان ، وخارج از كنش وباور هايم بايستم،و به عنوانِ سوژه اي آگاه ، مردادي را باز نمايي كنم كه سالها پيش  از من گريخته است .

پس  ،  موضوع ، خود، بايد  زبان به توصيف بگشايد ، از خود بگويد  ومرا  نيز مَحرَم  بداند  . يقين بايد پي رنگي از واقعيت وخيال ، فرا ، هم، آيد  ، درآن ، غرقه شوم ، بي هدفي و بي فرجامي ، دست وپا بزنم ،شايد نشاني از آن مرداد گريخته  برمن آشكار شود. چه وانمايي آن « رويداد »»  ،خود  «رويداد »،  ديگري است كه از  نگاه زيبايي شناسي به آن ، «هنر» گويند.       ادامه در....مرداد آبی.

 

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  | 

 

 

فاصله ها و خاطره ها

تابستان چهل وهشت بود. پایان دورة "سپاهي دانش " در روستای" آقداش" ازتوابع ساوه و بعد اقامت درِ تهران برای کار و اجارة اطاقکي در يك محلة قديمي و... قصه اي كه بعدها شعر رضي نام گرفت . سپس به قزوين رفتم براي معلمي . گاهي این قصه را باعنوان " یک چیز سر پایی" برای دانش آموزان، همكاران ودوستان میخواندم آنها هم غصه میخوردند(نمی دانم برای من یا رضی). يادم هم نمي آيد اولین نوشته اش کجا رفت ..آن را محاوره ا ی و ازحفظ میخواندم .گاهی هم با ضرب وآهنگکی...كسي هم آن را به عنوان شعر جدی نمیگرفت .علی الخصوص که همه میدانستند من شاعر نیستم .حتی دوست عزیز شاعری داشتم و دارم که با وجود اینکه واقعن شاعر است ، از این کار بدش نمی آمد. بعد ها درگروه تاتر قزوين براي بچه هاي تاتر خواندم. بعد تر ها هم براي بچه هاي تاتر داراب و شيراز.وهمينطور سالها مثل برق گذشت.يحتمل گاهي هم كلمات يامصرع ها ناخودآگاه جا به جا وكم وزيادویا حذف ميشد ه . تااينكه انقلاب آمد و اين قبيل شعارها لای شور و شعور ها گم شد ورسالت هنری ما هم نیز .(به اتمام رسید) . بعد از انقلاب هم گاهي توي كلاسها ي بوشهر ،خصوصن روزهايي كه هوا ابري بود ونم نمكي باران.. .. براي سرگرم کردن بچه ها ...ميخواندم وبچه ها هم، راست يا دروغ ، كيف ميكردند و ميگفتند برايشان بنويسم (بالاخره از حسابداری كه بهتر بود).ومن هم هميشه ميگفتم چشم ، اما نوشته نشد که نشد . کم کم داشت چهل سالی از تابستان۴۸ میگذشت و آن داستان همچنان نا نوشته .. .تا این که یک نیاز درونی ایجاب کردکه این قصه تقریبن با همان شکل وشمایل بصورت نوشتاری از این جا سر در آورد.گذشته از شکل" مَتل" گونه این قصه که شباهت به بعضی تفنن های این چنینی بزرگانی چون شاملو ،فروغ و اخوان دارد ، به لحاظ محتوایی نیز، شیوه بیان "مطلق گرا "، شیوه غالب ، دردهه های ۵۰-۴۰ بوده است -عیب بوده یا حسن نمی دانم- گو یا واقعیت ،در اندیشه ،با "زبان" بازنمایی میشود . وزبان نیز متعلق به انسان در "زمان" است.

قصه رِضي

،يكي بود يكي نبود وُ كه همه ، اولِ قِصٌا مينويسن ، چي ميگه

كاكاجون،

بَسه ديگه.

بَسه ديگه .

سالهاست ،

توگوشامون عزيزُم،

قصة جن وپَري خونده شده .

خاله خرصه ديگه در مونده شده .

ميدوني؟

نمي خوام ليليُ مجنونُ حكايت بكنم .

نمي خوام وامقُ عذرا روُ روايت بكنم .

نمي خوام جنگلِ سَر سبزوُ تماشا بكني.

نمي خوام قصه بگم،

قصة غُصه بگم.

درد ما قصّة آواز قناري ها نيست.

قصة زخم دل وشمشيره .

قصة زنجيره.

حاليته ؟

بنويس:

يه روزي اون پايينا ،

اونجا كه خيابوناش كثيف تره،

وخداش م ز خدا بی خبره

توزمسّون ،

جاي بارون ،

رو سَرا خاك ميريزه ،

وتابسّون ،خورشید،

ميدونه بالاي شهر راش نميدن ،

گرماشو روی سرما مي بيزه،

همه مون ،

دورِ هم ،

تو اطاق كوچيكي جمع بوديم .

«هركسي كا رِ خودش ،

بارِ خودش،

آتيش به انبانِ خودش» .

بابامون ؛ لَم داده بود سيگار اشنو ميكشيد .

وننم ؛

با ابهّت روی تَه مونده دیزی و جهاز عروسیش،

كه دوتا دوري وُ

يك سيني وُ

يك كارد خراسوني وُ

يك رو سری ترمه بودن ،

(كه اونم از زيرِ خاك رفته بي بي م، بهمون ارث رسيده )،

دود وُ خاكسترِ قليون ميپاشيد .

و فاطي؛

دخترِ دَم بَختي كه هر روزْ، سَرٍِ شوهر، با ننم دعوا ميكرد،

باگوشة سَر َاندازش،

چايي تو فنجونا ميريخت .

ورضي؛

نقطة آخريِ فصل جنايات بابام ،

مالِ اون وقتي كه شصت سال ميگذشت از سنش ،

وهنوزم ننمون آرمه ميكرد،

(كه الهي همو شب ، خواب تو چشمِ دوتاشون حَبس ميشد ، كه ايقد خوش نباشن ؛)

با همون تنبونِ آبْ رفتة پُر وَصله پينه ،

َمحصولِ کآرخونه اصلِ سوزن رسمونيِ عُذرا خانوم ،

درِ دكونِ سيرابي فروش ،

بالِ زنبور ميگرفت،

و اونارو زير خاكْ حبس ميكرد.

زنبورايِ بال طلايي با چشای درشتشون،

توي سلولايِ تاريك ، زيرِ خاك ، جون ميدادن ،

ورضي با بالشون كلكسيونْ دُرُس ميكرد .

بالِ زنبور ،

بالِ مورچه،

بالِ پروونة شب ،

توكتابش رو سرِ آذروُ دارا ميگذاشت .

طفلكي عاشق آذر شده بود .

به خيالش ميتونه « دارا» شه.

. . . . بگذریم...

برميگرديم تو اطاق.

تواطاق،

صحبت از هيچي نبود.

صحبت از هيجا نبود .

همه مون گنگ بوديم.

وفقط،

صدايِ قُل قُلِ قَليون ، توهوا،

برامون سَمفونیِِِ مرگ ميزد.

وبابام،

تو دلش،

با خدا حرف ميزد ،

فكرميكرد.

فكرِ فردايِ سياه،

كه زمسون ميومد،

ويقين شَبچَره فارغ شده بود.. .

لوله بادِ كوچكي زوزه كشيد،

فَتق بندِ بابامُ باخود برد...

.توپرانتز

( كه ننم شُسه بودش ، روبند انداخته بودش. .)

وبابام هيچي نگفت،

هيچي نگفت.

كه يقين مصلحته .

كه يقين خاس خداس.

......

و يِهُو..

. سَرِِ بازارچة ما بَلوا شد.

تو كوچه غوغا شد.

يه نفر داد ميزد ،

يكي فريادميزد ،

بچه ها باهمديگه كَف ميزدن ،

مِثِ اينكه ميخواسن يِكّيُ پيدا بِكُنَن.

اونو توي شهر رسوا بكنن.. .

و رضي،

ِلنتَرَك زد تو اطاق ،

جيغ كشيد...

كاكاجون دزد اومده دزد اومده .

.......

سيگار از دسِ بابام رفت تو هوا .

آتيشِ قليون ول شٌد روزمين .

دخترك چون ميدونس وقتي هوا ابري ميشه،

پشتِ بون رفتنِ او ،

توي شوراي خونه ،

كه رييسش بابامه حتمي ميشه ،

رَف روي بون.

و زَنا ، با چادِراي گُل گليشون،

رو بونا سبز شدن.

سَرِ طاسِ مِسيِ رهگذري،

براي دختركا وُ پسرايي كه روبون همديگه رُ و ديد ميزدن،

غروبُ زنده ميكرد .

. . . . . .. . . .

رضي ميگفت كه ميكن :

دزده از حَلوایییه دو سيرْ حلوا دُزيده .

و تو چشمش انگار،

پرسشي موج ميزد :

كاكاجون دزدي چيه؟

دزد كيه ؟

مشت حسن اِمرو چرا داد ميزنه ؟

تقي امروز چرا فرياد ميزنه ؟

حاجي بانوك عصا ،

چرا شلوارِشُ جِر به جِر ميكرد ؟

مگه دُز آدم نيست ؟

مگه دزد ،

مثِ ما ،

نون و ديزي نميخاد؟

مگه چيزي نمي خاد ؟

......

چي بگم ،

رضي جون .

چي بگم؟

چرانيشتر توي قلبُم ميزني؟

چرانيشتر ميزني ؟

چرانيشتر ،

چرانيشتر ،

چرابيشترميزني.

رضي جون اين دز نيست .

اين يكي مثل منه ،

مثلِ توهِه.

رضي جون ،

دزد ها لباساي تميز دارن .

كُلفَت وُ گماشته وُ كنيز دارن .

رضي جون،

دزد ها ،

توي سقفِ خونَشون مُرواري آويز ميكنن .

دزدها ،

توي اون ساختمونایِ قشنگ قشنگ ،

رویِ قاليهایِ اعلا ميشينن.

رضي جون ،

دزدها،

جايِ نون ،پول ميخورن .

كي ميان گول ميخورن ؟

وَ دَرِ دكونِ حاجي ، حلوا دزدي ميكنن.

اونا حلوارُ نمي خان .

اونا كه مارُ نمي خان .

رضي جون،

آدم بي سرو پايي مثِ ما دُز نميشه ..

دزدی سرمایه میخواد.

دزدی هم مایه میخواد.

كسي كه دزد ميشه بايد بِره درس بخونه .

همه چيزُو بدونه .

دزدي كارِ آدماي باپدره .

كسي كه دز نباشه دربدره.

ماهمه دربدريم .

همه مون مثلِ هَميم.

مَن وُ تو.

تو وُُ من.

هركه هم صحبت ِ تو ست.

پاسبونِ سَرِ پست.

دَشتبونِ توي ده.

اون مدير مدرسه .

اون عزيزي كه داره طاغوتُ داغون ميكنه.

اون فقيري كه داره شهرُ چراغون ميكنه ..

همه مون مثل همیم.

همه مون دربدریم.

رضی جون،

سَرِ بازارچة ما دزد كجا پيدا ميشه ؟

اَگَرَم پيدابشه،

مشت حسن فوري سلامش ميكنه .

حاجي بَچّش رُ غلامِش ميكنه.

توپرانتز ، همه هورّا ميكِشَن.

توپرانتز، زنده بادا ميكشن .

رضي جون این دز نیست.

كسي كه توخط واحد ميشينه دُز نميشه.

كسي كه سيگار اشنو ميكشه دُزنمي شه.

دزدي سرمايه ميخاد .

.دزدي هم مايه ميخاد .

رضي جون ،

رضي جون ....

. . . .

يه نفر آه كشيد.

رضي بود.

چي ميگفت ؟:

. . . .

چي بگم ؟چی بگم...

. . . .. . . . . . . . .

آفتابِ كَم كَمَكي پايين ميرفت ،

وتو چشم رضي خواب نشسته بود.

آخه طفلي خَسه بود.

وصداي قدم رهگذري اينوُ ميگفت :

« هركسي كارِ خودش

بارِ خودش

آتيش به انبان خودش»

. . . .

كوچه خلوت شده بود .

كُلونا چفت شدن درا روُ آشتي دادن .

گل ِ آبِ قليون ، ديگه از جوش افتاد .

بابا خميازه كشيد ،چيزي گفت .

وفاطي،

نازخندی زد و َرف پشتِ اجاق،

آتيشا رو زيرِ خاكسترِ يَخ پنهون كرد،

كه تافردا (يعني امروز) بمونن.

ومافردا (يعني امروز ) بتونيم ،

تواجاقِ خونمون،

آتيشي داشته باشيم.

ننه فردا بتونه قليونشو چاق كنه.

بابا فردا بتونه ،

مثِ هر روز بشينه پشتِ اجاق ،

برامون قّصه بگه .

قصه ی روغن ِ يِكمَن َصَّنار.

ولی اینو میدونم .

رضی از فردادیگه با زنبورا کار نداره.

او دَر ِ دکون سیرابی فروشی نمیره،

چون میدونه ،

زنبورا گشنشونه.

زنبورا تشنشونه.

ِ

( همین)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط  نواز اله فرح شیرازی  |